
شعری از : رنه دائومال
One has to come down again.
So why bother in the first place? Just this.
What is above knows what is below -
But what is below does not know what is above
One climbs, one sees-
One descends and sees no longer
But one has seen!
There is an art of conducting one's self in
The lower regions by the memory of
What one saw higher up.
When one can no longer see,
One does at least still know.
Rene Daumal (1908-1934)
نمی توان برای همیشه بر قله باقی ماند
باید سرازیر شد.
پس زحمت صعود چرا؟ اینک جواب:
فراز نشیب را می شناسد
اما نشیب از فراز بی خبر است
باید صعود کرد، باید دید—
آنگاه نزول کرد و دیگر ندید
ولی کوهنورد قله را دیده !
هنری است برای رفتار
در نشیب ها، با خاطرۀ آنچه انسان در فراز ها دیده.
دست کم می توان دانست.
مرا از بند و زندانت مترسان
من آن فانوس شهر بی چراغم
مرا از باد و از طوفان مترسان
من آنم خرقه پوش خانه بر دوش
مرا از دخمه تاریک نااهلان مترسان
هراسی نیست مرا چون حسینم
مرا زین افتخار سر جدا از تن مترسان
کجا ترسند سبکبالان مشتاق
ز آواز اناالحق سو به پروازم مترسان
هراس من ز مرگ روشنایی است
مرا زین شب پرستان تبهکارت مترسان
هراس من ز آه آن تهیدست است
مراچون اشک جدا از چشم یارانم مترسان
چو ابراهیم که بر آتش فکندند
مرا زین باغ و بستانم مترسان
فرو ننشیند این موج خروشان
مرا از سد مزدوران مقدس هم مترسان
اميد . س
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه می نویسم
برای آنکه باید باشد ونیست
اما من تا میتوانم زندگی کنم،
نباید به پیشواز مرگ بروم.
البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که میشوم،
مهم نیست.
مهم این است که زندگی یا مرگ من،
چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد
مرگ خیلی آسان میتواند به سراغ من بیاید،
اما من تا میتوانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم.
البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که میشوم،
مهم نیست.
مهم این است که زندگی یا مرگ من،
چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.
صمد بهرنگی
نمی دانم چرا ساعت آرام هر شب ، فریاد می کشد .
نمی دانم چرا خواب سراغی از من خسته نمی گیرد .
خسته ام .
خسته از هزار راه ناپیموده و صد هزار حرف شنوده .
خسته از دیدار هر روز هر آنچه نیست .
خدایا چرا صدایم را نمی شنوی ؟
امشب که به تو نزدیک ترم .
گوئی زبان گلایه من شده این قلم که هر گز خنده کودکی را تا به حال ننوشته .
انگار جز عشقو درد چیزی نمی داند .
خسته ام ، تنهایم .
می خواهم بروم تا دور دست .
تا کویر .
تاآنجا که کسی صدایم را نشنود و آنجا تورا فریاد زنم .
شاید آنجا ، دور از چشم همه ، نوری از بالا بیاید و مرا با خود ببرد .
تا کجا ؟ تا آنجا که کسی این را نخواند . تا آنجا که کسی مرا نداند .
تا آنجائی که هر شاخه ای به قصد اطعام دست بلند می کند .
نمی دانم چرا نمی رسم .
شاخه را با نیت فرار از این وهم با نام سیب صدا میزنم .
کاش کسی رد می شد و دستم را می گرفت و هرگز سیبی نمی داد
. باید بروم .
باز باد صدایم می کند .
دكتر شريعتي
ولی پرتو آن هنوز در جاده نجومی خود طی مراحل میکند. همچنین پرتو
اعمال حسنه شما راه میپیماید، حتی درصورتی که خود عمل مدتها است
به انجام رسیده باشد، پس هرقدر اعمال شما فراموش و دفن شود، اشعه
آنها همیشه فروزان خواهد ماند
چه گوارا
بگذار به او خوش آمد بگوییم،
مشروط بر اینکه بانگ پیکارمان دست کم به گوش یک گوش شنوا
رسیده باشد،
مشروط براینکه دستی دیگر به یاری دراز شود.
چه گوارا
دستم بوی گل میداد،
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند
اما
هیچ کس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم
چه گوارا
اما مرگ شان عین حیات و زندگی ست. آری تو نیز می میری٬ اما در چهره ات
نشانی از مرگ نخواهد بود.از گلوله نترس! تو روح گلوله ای. گلوله از زبان تو
سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیک خواهد شد . آه٬ تو نمی دانی که تا چه اندازه
کمک هایت به مردم مفید است.
مردمی که تو را قربانی خواهند کرد.
( گفتگویی که چه قبل از چریک شدنش در دوران جوانی با خود داشته بود)
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
غرور، دروغ و عشق.
آدم با غرور مي تازد،
با دروغ مي بازد
و با عشق مي ميرد
دکتر علي شريعتي
آزادی هیچوقت انتظار ما را ندارد. ما باید در طلبش از دل و جان دریغ نكنیم , چه در هیچ جایی از زوایای تاریخ سراغ نداریم آزادی و دموكراسی سهل و ساده تحصیل شده باشد.
"امرسون"Commander
than a sheep at the head of an army of lion
-De Foe
ڈُکّ و گـوریـچـانـی مُـلک ءَ ، بــِـیل و بـراهے دَرنیاتک
رولـَه ءِ هــونی ئـیـں بـیـگاه ءَ ، گـَـؤش نکرتگ ایرماد
بـیـم گِـپـتـیـں مـات ءِ چـمّـاں ، نیکیں راهے دَرنیاتک
یا هـُدا زُلمءِ شپ انت تئی،بارین کـُٹّیت هم کـَدے
زنـــد ءِ روچ ءِ رولــهــان ءَ ، روز و مــاهــے دَرنیاتک
ما اُمـیـتـاں وتـی هـُدا کـُت ، وهـد ءِ یَدار ءَ شَپیں
مهر ءِ بَیرَک هون گوں مِینتَگ،پُلّ نه کاهے دَرنیاتک
چو« بَٹایی»دَست اوں بَستگ تئی درءَ گاریں بلوچ
چو« نَصیر » ءَ زانت ءِ واجه ، پر ترا شاهے دَرنیاتک
« تَهل» دَپءِ راستیں وا گال انت وَتگَلاییں راجءَپه
چـه کـَلاگ و ٹــَهک و گـَژَّگ ، هِـچ مـتاهے دَرنیاتک
ما دل ءِ پورّان ءَ پَٹّ اِت ، دِرتَـگـیں تاک انت و بَسّ
زند ءِ جامگ هم لـَگـُشتگ ، هم مـَـڑاهے دَرنیاتک
کریم بلوچ _ تـَهــل
خدایا رحمتی کن
برادرجان
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی برادرجان چه غمگینم
نمی دونی برادرجان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل توفان همیشه در سفر بودن
برادر جان نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزای بی امید
از این شبگردی های خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم خوش نیست غمگینم ، برادرجان
از این تکرار بی رؤیا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم ، شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شب رو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه

گلوله گرم و زخم سينه سوزان * نداي من كنون افتاده بي جان
نداي من ندايي آريايي * پر از عشق و همه شوق رهايي
درون دل غم آن بي پناهان * به اشكان شبش آن كوچه خوابان
به سينه سوز و سوداي بهاران * كماكان غرق اشك و آه و نالان
گلوله گرم و زخم سينه سوزان * نداي من كنون افتاده بي جان
ندا برخيز دزدان نابكارند * ندا برخيز ياران بي پناهند
هنوزآن كوچه خوابان كوچه خوابند * هنوز آن ياورانم سربدارند
هنوز آن كودكان پا برهنه * براي لقمه نان چشم انتظارند
هنوز در سوزوسرماي شبانگاه * هزاران مادر شوريده حالند
چه شد آن عشق پاك آريايي * كجا شد آن درفش كاوياني
چه شد آرش كه جانش تير گردد * به بزم روبهان چون شير گردد
گلوله گرم و زخم سينه سوزان * نداي من كنون افتاده بي جان
نداي من قسم بر خون پاكت * به چشمان سياه مهربانت
قسم بر صورت گلگون ماهت * به لرزان پيكر در خون پاكت
به قلب پر زسوز و پر ز آهت * قسم بر آخرين سوز نگاهت
كه گر يازند تير تركشان را * به سينه صد سپر آن تيرشان باد
كه گرخواهند اين سررا به ناحق * سر و جانم همه برتيغشان باد
ولي هرگز نگويم بر غلامان * اميد خلق و عشق ميهنم تقديمشان باد
اميد.س
مرا به خانه ام ببر
شب آشیان زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به نکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره می زند
که شب ، ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر
اگر چه خانه ، خانه نیست
خانه سرخ است
باری از خون ، پهنه ی برزن و میدان سرخ است
ده به ده ، پرچم خشم است که بر می خیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه ی شلاق زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
تا در این دشت ، غرور کینه داران سرخ است
روسیاه است اگر این شب مردم کش بد
تا دم صبح وطن ، سینه ی یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
ایرج جنتی عطایی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
خسرو گلسرخي
تكيه دادهام
به باد
با عصاي استواييام
روي ريسمان آسمان
ايستادهام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهاني از صدا
ناگهاني از سكوت
زير پاي من
دهانِ درّهِ سقوط
بازمانده است
ناگزير
با صدايي از سكوت
تا هميشه
روي برزخ دو پرتگاه
راه ميروم
شعری از قيصر امين پور
باغِ به برگ ایستاده!
بادِ به تگ تیز داده!
پادِ به تب تاب داده!
دادِ به دد باد داده!
سارِ به سگ پارس داده!
مرگ!
دو جهان بپاشد اگر
پنجِ بر عکسِ سینهام
بنشیند و صبر پیش گیرد
سهند آقایی
ز کدامین واژه
واژه امید
که خویشش ناامید است
و یا حقیقت
که حاشایی بیش نیست
و باد
و من
بار بر دوشمان
خسته ایم
خستگی دیروز و تنهایی امروز
و سکوت و سکوت
وباز هم سکوت ...
و تقلا
پشت دیوار استبداد
تقلا با پنجه های خونین
و آخرین رقص
رقص در خویشتن
رقص در خون خویشتن
و آخر فریاد آخر
که شاید گوشی بشنود
ویا تنی حس کند
همچون من
همچون منی که درد را در ذره ذره وجودم حس کردم
و رفتم .
آزاد بلوچ
سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود
بيار جام كه دوران جم نخواهد ماند
زمهرباني جانان طمع مبر حافظ
كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
اي رهروي بي قافله ي دل داده به تقدير
اي بنشسته به درياي غم و ماتم و ترديد
اي ايل غريب اي سر سودا زده برخيز
آسوده دلانيم در اين برهه ايام
فرداي رهايي سبب شور تو خواهد
تا چند نشيني تو به اميد زمانه
اين بندبدانديش همه فرياد تو خواهد
دزدان و ددان بر سر ما سايه فكندند
اين قوم ستمكش همه طوفان تو خواهد
اي داغ جگرديده ي شبهاي سياهي
اي سوته دل ساده دل رو به تباهي
اي مرد خدا ، اختر تابنده چو خورشيد
اين ديو ستمگر همه پيكار تو خواهد
اين سوز شبان اختر تابان تو خواهد
اين جور و ستم تيغه بران تو خواهد
مرداب نشينيم در اين بند اسارت
اين كاخ ستمگر همه سيلاب تو خواهد
برخيز تو اي زاده ي مردان دلاور
اين كوه و كمر غرش شيران تو خواهد
يارمحمدزهي - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
با سپاس از واجه يارمحمدزهي
بي نهايت خوشحال شديم از اينكه شما را مجددا در عرصه مي بينيم
پيروز و پيروز و پيروز باشيد
آزاد بلوچ
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.
نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.
چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري.
غروب پر زده از كوه.
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
غمي بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاريك
سكوت بند گسسته است.
سهراب سپهري
فكر ميكني!
از اين كه هنوز فكر ميكنم هستم تعجب نميكنم، چون هستم
از اين كه هنوز فكر ميكنم خواهم بود تعجب نميكنم، چون فكر ميكنم
از اين كه هنوز فكر ميكنم مرده ام تعجب نميكنم، چون زندگي ميكنم
از اين كه هنوز فكر ميكنم حرفي براي گفتن دارم تعجب ميكنم
وريا مظهر
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری بر گزیده ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدائی خویش
رنج هائی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
ز خيل پاك يارانم خبر نيست
گلويم بغض غمگيني نشسته
نه شور و شوق و نه عشقي به سر نيست
صدای موسیقی باد
رنگ می بازد
و رقص مرگ ثانیه های روز
در میان فاصله های پررنگ برگ
سکوت بارور شده از نیستی را فریاد می زند
چراغ ساحل آسودگيها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا دلم تنهاست
زیــمــیــں دل ءَ کـجـا بَـراں تــیــر وتـــی جـَـگر وتـی
کینگ و کُست ءِ جمبر انت نَپت ءَ شَلیت و هار بیت
واے گِـدان ءِ نِـشـتَـگیں ! گوات ءَ کـَن ئے سَپـَر وتی
آهـن پـه آس مــوم بـیـت ، آپ نـه بــیــت دل تـئــی
او مــنـی مــهــر ءِ وَشنیاتک ! بیا واهگاں به بَر وتی
سِیت په جَنگ شَـکّل انت،وت په وت ءِ بَدل نه انت
رُسـتـم ءِ سـیـالی ءَ مـَرو ،گـُرز ءَ مـه کـن گـُزر وتی
« مولا ءِ شَـهـجـو ءَ بـگند ، گِـیـر آر ، تـَل و تازیاں »
چــاکــر ءِ هــاریــں گــورُم ءَ مـَــلـّتــه کاه چـَر وتی
بـیـا پـه زمــیـن ءِ عاقبت ، کوهیں سَراں کناں قطار
دُژمــن ءِ هـَـؤر ءَ مــاں سَـرا هـَـار کـُتـه هـُنـَر وتــی
دل که سُچیت اگاں«عطا»! شیرکنیں گال زهر بنت
ما تئی خیال ءِ ساهگاں ،ما را مه لیک « دَر » وتی
محمد اسحاق عطاشات
منی وطن
منی وطن دشت و کوھسارے
منی وطـــــن کیچگ و تیابے
منی وطن پٹ و ریگزارے
منی وطـــن ھرچی است منیگنت
منی وطـــــــن بگجتانی کھچر
منی وطن شوانگانی بندر
منی وطــــــــن بزگرانی ھنکیں
منی وطن کوچیانی پژدر
منی وطـــن ھرچی است منیگنت
منـــی وطن کلگانی تصویر
منی وطن میتگانی زمزیر
منــــی وطن کنگرانی بازار
منی وطن سرگلانی شمشیر
منی وطـــن ھرچی است منیگنت
منی وطـــــن معدن ھزانگ
منی وطن زر و سھرءِ چانگ
منی وطن نپتءِ سیاھیں ساوڑ
منی وطن پمن درءِ دانگ
منی وطــــن ھرچی است منی إنت
منی وطـــن ھرچی است منیگنت
میر گلخان نصیر ۲۱ جولای ۱۹۶۵
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
ور کافر و رند و بت پرستم هستم
هر طایفه یی به من گمانی دارند
من زان خود هم چنانکه هستم ، هستم
---
مئے ترس ءَ زمین لرزیت مئے بیم ءَ کلات جکسنت
ما کوھیں مزار چُکیں ، ما گلڑیں شیرانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
---
ما کوپگیں پِسّانی ، ما جامگیں ماسانی ما پنجگیں براتانی ، ما لجیں گہارانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
---
ما نان دئے ءُ داد بکشیں ، ما سردئے ءُ نام کشیں ما ھونی میار جلیں ، ما دیما رویں بیرانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
---
ماں گیرتءِ شیر متکگ ما ساھگ ءَ زھمانی ھون پٹ ایت چہ مئے چماں ما کومیں شھیدانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
ھون زرور کار ءَ کئیت یک روچے مئے قوم ءِ تاوان نہ بنت ھچبر نازیک مئے ماسانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
---
ما پشتیں یتیمانی لاچاریں گریبانی زُلم ءِ ھسار ءَ پروشیں دور نئیت پدا زُلمانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
چکّاسیں ھزار رند ءَ تیراں وتی دلبندءَ قول انت تئی پرزندءَ گوں گونڈلاں تیرانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
چم روک انت بلوچستان نامداریں بلوچانی درگاہ انت شھیدانی شھموکیں سگارانی
---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں بلوچانی
همه،آیینه ها در هم شکستنتد
نخ ناگفته ها از هم گسستند
نگفتم آنچه که باید بگویم
به دستم باز هم زنجیر بستند ...
شبانگاهست و با دستان بسته
همه، پلهای پشت سر شکسته
سرم را می کشم تا چوبه دار
یکی در سوگ آیینه نشسته

نشستن را نديدن را فرودر خود كشيدن را
نشستن بي چراغ و كور در شب * بسان بلبلان ، رنجور در شب
نشستن با سياهي هاي تاريك * به زير بامهاي پست و باريك
نشستن درشبي سرد و مه انگيز * ميان جغدهاي كور شب خيز
فرو بردن سران را در گريبان * نديدن را سياهي دوست دارد
درون شب صداي ناله ها را * به پيش چشم ، مرگ همرهان را
شكست اين غرور بي كران را * چه بي پروا سياهي دوست دارد
ولي چشمان من اكنون گشوده است
نه زنجيري نه بندي طاقتم را * نه در اين شب مجال ماندنم را
دگر بغض تباهي نيست در من * دگر زنجير وحشت نيست بر من
همه آزاد ولبريز از خروشم * فرو در خود كشيدن نيست در من
به راهم نور سبز كبريايي است * دگر ترس از سياهي نيست در من
اميد.س
هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
به سجده آمده ابری که انگار / شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محکم وتیز
جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز
هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !
چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا کشت
تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو، بگو آنجا که رفتی شاد هستی ؟ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟
هوای نوجوانی خاطرت هست ؟ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا ؟ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟ / صدای ضجه های مادران هست ؟
بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو / و گلهایی که پژمرده سر میز
هيلا صديقي
اگر مردم برایم گریه کنید.اشک بریزید و فغان کنید...به دنبال تابوتم بیایید ...و از ناکام.مردنم...
برای مردم بگویید...تا بدانم حداقل موقع مرگ کسی با من مهربان است...
اگر مردم آرزوهایم را بر درو دیواراین شهر سیاه که تمامی مردمانش از روی ریا با همدیگر معاشرت دارند بنویسید...تا بدانند چه بود آرمانهایم...و اینکه سرانجام به هیچ یک از آنها نرسیدم.
دنیا زیبا ...دریا زیبا...
نه!!!هرگز برایم گریه نکنید.فغان نکنید...نمیخواهم کسی به دنبال تابوتم بیاید...
تا همه بدانند مرا هیچ یارو غم خواری وجود ندارد...
خود شما بودید که تمام آرزو ها را بر دل من گذاشتید..و من با دلی سرشارازآرزوها و
هزاران امید سر بر زمین سرد و خاموش گذاشتم.
صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست
زنجير، فراوانِ فراوان، اما
چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست
نه مرد بازگشتم
اما بازگشتم ،
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است
دینی که پیروانش بسیار کم اند.
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب
دکتر علی شریعتیچه آتشی !
اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن می ریختند ،
زبانه هایش آرام نمی گرفت.
خیلی پیش رفتم …
خیلی …
مرگ و قدرت ،
شانه به شانه ام می آمدند
دکتر علی شریعتیvision without action is only day dreaming
but vision with action can change the world
دل ها و اندیشه ها نمی توان به دنیای نو رسید
پرودن
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
خواستم تا بار دیگر داستانی بنویسم...
قلم نعره کشید...
کاغذ پاره شد...
افکارم در هم گردیدند...
همه از من تقاضای سکوت کردند
قلم میدانست که باید شرح دردها و غمها را به صورت کلمات نقاشی کند،کاغذ میدانست که در زیر سطور غم اندوه محو میشود و افکارم میدانستندکه از درهمی همانند زنجیری سر درگم میشوند و من خاموش سکوت را برگزیدم...
بلوچستان ! بلوچستان
مــئــی نـــام ءُ نــنــگ ءُ بــرزیــن شـــان
مــئــی هــد ءُ گــوشـت ءُ هـون ءُ ســاه
در آهـــــتــــگ اچ تـــــئـــــی حـــــــاک ء
تــوئـــی مــئــی مـــات و ســیــریـن لاپ
بــه بـئـی سـر سـبـز ءُ هــــم شــــاداب
بلوچستان ! بلوچستان
تــئــی مــاهــیــن جــنــک چـــو هـــور
پـــــه لـــج ءُ غــیــرت ء مــشـــهـــــــور
تـــــئـــــی بــچ نــــنــگ ءُ نـــامــانـــــی
مــــراداریــــن کــــلامــــــــــانــــــــــــی
تــــئـــــی آزاتـــــی ء پــــــــــانــــــــــگ
کـــن انـــت مـــــال ءُ ســــر ء قــربـــان
بلوچستان ! بلوچستان
بـــچــنــدی بــیــرک ات بـــــــــــــــرز ء
چــه هــنــدو کــش تـــان الـــبــــــرز ء
چـــه هــیــلــمــنــد تــازر ء ســـوزیــن
بــلــوچ بــول بــنــت شــکــر لـــوزیـــن
تــــئــی نـــــام و نــــشــان دائــــــــم
تــئــی شــان و شــرف قــائـــــــــــم
بـــــه بـــــیــــت تـــــــــان دور ءُ دوران
بلوچستان ! بلوچستان
تویی که همدم شبهای زجر و دردی به پاکی همچو شبنم روی برگی
بگو ای روح سنگی که مثل تکه سنگی بیا و مرهمی شو به صبری و به دردی
الا ای عشق زخمی تویی که زخم عشقی خدا داند چه عشقی خدا داند چه زخمی
رسم اینچنین است گاهی بخوانی گاهی برانی یادت بماند٬ نه اینچنینی نه آنچنانی
یا چاره ای کن یا دل رها کن یا زنگ زنگی یا روم رومی
شاید ندانی من نه چنینم کاین مردمانند من زخم داسم این را که دانی
در دولت عشق تو بی خیالی دانم که خواهی در دل بمانی
گر ما شکستیم از درد دوری گاهی به یاد آر این عشق زخمی
از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار.
اگر روزی دشمن پیدا کردی ، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بوده ایی.
اگر روزی تهدیدت نمودند، بدان که در برابرت ناتوانند.
اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست.
اگر روزی ترکت کردند ، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.
- مهاتما گاندی -
اگــر چه پیش خردمـند خامشی ادب است
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چـــیز طـــیره عــقل است دم فرو بستن
به وقت گـــفتن و گـــفتن به وقت خاموشی
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم.
"شاملو"
خود بت شدیم بر همگان رنگ می زنیم
ای وای بر تساهل مردان بتکده
روزی هزار مرتبه نیرنگ می زنیم
من که ام جز خامشی و همهمــــه؟
من که ام جز پایداری، جز گریــــــــز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟
احمد شاملو
دل من بشكسته
غم گرفته است
مــرا
چند روزى است
به خود مى پیچم
در دلم مى گریم
من دلم مى خواهد
به بلندى بروم
در نوك قله ى آن كوه بلند
كه نباشد از آن
در جهان بالاتر
در بلنداى دل سوخته ى
یـك مـادر
ایستم بر نوك آن قله ى كوه
و نظر اندازم
عمق این فاجعه را
از كه پرسم این راز
یــك بگوید با من
به چه میزانى باید سنجید
به چه تدبیرى عمقش را دید
یــا چــگونه فهمید
كه دل سوخته ى
یـــك مــادر
كه ز دستش رفت است
آن فرزند
از چه رو از چه سبب
مـى سـوزد
عمق این سوختگى
تا به كجاست
كه تواند گوید
جز دل سوخته ى
یــك مــادر
مـن سخن ها دارم
دل من بشكسته
غم گرفته است
مــرا
چند روزى است
به خود مى پیچم
در دلم مى گریم
در نوك قله ى آن كوه بلند
سر به بالا فكنم
چند لختى به خود جذب شدم
و به خود گفتم
مـــــــــــــن
شـِكـوهِ از او بكنم
شـِكـوهِ بر او بكنم
ناله سر مى دادم
هق هقى مى كردم
و به او مى گفتم
این چه صبرى است
عــــظــــیـــم
تا به كى مى خواهى
ناظر این همه
زشــتى بــاشى
زشت تر از این هست
كه به نامت بكنند
جور و جفا
و بگویند كه او خود خواسته
و تــو ناظر باشى !
زشت تر از این هست
كه سیاهى بزنند
بر رخ آن روى
ســـپـــیــد
و به فریاد بــگـویـند
بـتـرسید از او
تو به من جان دادى
تو به من عشق و محبت دادى
پــس چرا باید من
من موجود
در این جام وجود
تــــرس
بر خـود بنهم
مگر این نیست
كه خود
نام نهادى
بر خود
و به كرات بر آن
ضربه زدى
و بگفتى به همه
كه منم من
الله
یاد باشد به شما
كه منم مطلق در
زیبائی
كه منم مطلق در
مهربانى
من سخن ها دارم
من سخن با كه بگویم
جز تـــــــــو
تـو كه نزدیك تر از
آن رگ گردن
هستى
از دلم مى دانى
وز چه رو مى سوزم
و به زشــتـان
گــویــم
تـو كه بر دار زنى
تو كه بر خاك فكندى
او را
و در آن بیرحمى
رشته كردى
دل آن مادر را
باش یادت
این حرف
كه تو از زشت ترین زشتانى
و سیاهى به رخت
مانده است
تا به ابد
و همین بس كه ترا
رو سیاهت نامند
و بدان
اى جاهل
كه خــدا ناظر من نیست
فقط
كـه خــدا نـاظـر مـاست
كـه خــدا نـاطـر مـاست
عـلـى سـرمدى
بــلــوچــســتــان
مـئی کــُلّ ئے تـــو کــُلاّنی سِــپاه ئے
مـُدامی شـات و سـر بُرز ات بگند اوں
مـئی هَست و مـئی زنــد ءِ بــِراه ئے
بلوچستـــــــان ! مئی پُلیں جهان ئے
جهان و هَست و بـودانی نِـشـان ئے
تـَرا پــَهــر انــت تــرا راجـدپـتـر و نــام
زِر و کوه ئے و تـو شـَهـر و گِـدان ئے
بلوچستـــــــان ! تـرا آزاتی انت نــام
سَرمَــچار تئی سَـر مَچنڈ انت مُدام
دُژمـنـان اِت کـُـوْژگـَلِـک بَــنــت تـَمـام
دوست و دُژمن ترا یک بَنْت په سلام
بلوچستـــــــان ! جهان ءِ پـُل ئے آبات
مـدامـی سَبـز ، دنـیـای ءِ دِل ءَ شات
وتی بَیرَک وتی نام ، لـَبـز وتی گـوات
مـدامـی یـک تـئـی راج و تـئـی زات
تَـوَئے مَـلّ ئے گوں دنیـای ءِ هـَـزاراں
هـَمـُک دَؤر ءَ وتـی تــو مَــٹ مـَـزاراں
نه ترا داشتـگ انت گــوریــچ لـَـواراں
مئی مارشت ، تـرا دنیا گوں چـاراں
بلوچستـان!توئے مئی همبلی ساه
پما دیـن ئے تـو پـَـجار ، مهرانی ٹـاه
پـه بــلـوچـاں تــو مـُـدام ئے نـیــکراه
پـه جهـان ءَ نیک دوست و نیک شاه
کریم بلوچ _ تـَـهـل
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
خسته
خسته از دیروز و امروز
خسته از تکرار هر روز
نشسته ام: ***
درخلوت متروک یک پارک
با سیگاری خاموش در دستم
کسی نمی آید
هیچ صدایی نیست
نیمکت ها: ***
ساکت
درخت ها هم حتی هیچ نمی گویند
هیچ
تنها: ***
هوهوی باد مزاحم
.............
پی مقصود های پوچ افتادم!!
تا تمام خوب ها رفتند
و خوبی ماند در یادم ...
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت؛
بهارم رفت،
عشقم مرد،
یادم رفت
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده را بگیری مردی
All that we are is the result of what we have thought. If a man speaks or acts with an evil thought, pain follows him. If a man speaks or acts with a pure thought, happiness follows him, like a shadow that never leaves him
Buddha
نکته!
چرا؟
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
قیصر امین پور
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر میکنند
...
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
چه باشم
و
چه نباشم ،
رُستنی ها
از باغچه های بی فروغ
خواهند روئید
و همه ی برگ های پاییزی
بی شک ،
بر سر رهگذرانی
که سایه هاشان را فروخته اند ،
فرو خواهند ریخت .
اگر دل دلیل است ....
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
قیصر امین پور
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
هوشنگ ابتهاج( ه.الف.سایه)
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری
آدمها اگر فراموش شوند
نه گل و برگي دارند
كه زرد و پژمرده شود
نه خاكي
كه خشك و كمآب
آدمها اگر فراموش شوند...
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد کسش، هيچ
ما که در اين جهانيم، سوزان
حرف خود را بگيريم، دنبال
هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
ور هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.
جبران خلیل جبران
با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم
اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟
پر كرد سينهام را فرياد بي شكيبم
با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم!
شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي
اي بغض بيگناهي بشكن به هايهايم
سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان
ديو است پيش رويم، غول است در قفايم
بر تودههاي نعش است پايي كه ميگذارم
بر چشمههاي خون است چشمي كه ميگشايم
در ماتم عزيزان، چون ابر اشكريزان
با برگ همزبانم، با باد هنموايم
آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند
تيغ است بر گلويم، حرفيست با خدايم
...
فریدون مشیری
یادم از کشتهی خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو…
یادت باشد
من ازشهری آمده ام
که خاطره های نم کشیده اش
از هیچ پنجره ای بیرون نمی زند......
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي
هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است ...
کریستین بوبن
بايد امشب بروم.
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
سهراب سپهری
زیاد سر به سر این خیابان نگذارید
خسته است و تلخ و روزگار بدی را پشت سر گذاشته
این خیابان خودش را به حد کافی گناهکار می داند
از دستش نمی آید "کوچ " کند
و متاسفانه
عوض کردن اسمش هیچ چیز را عوض نمی کند.
زیاد سر به سر این خیابان نگذارید.زندگی ات را دیدی حل می شود با جنجالی اسرار آمیز
در هیزم که تحلیل می رود در جرقه و شعله
بعد در سکوت ودر دود میرود ازدست
و از خویش میپرسی: آیا گرما بخشید؟
آیا شناخت یکی از شکلهای آتش را ؟
آیا سوخت و روشنایی دا د با شعله اش
گر چنین نیست همه چیز بیهوده است
دود و خاکستر بخشیدنی نخواهند بود
برای اینکه تاریکی را فتح نکردند
همچو هیزم که میسوزد در خانه ای تهی
یا غاری پر از مردگان ....
خوزه امیلیو پاچکو
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده ست
در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست
در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست
آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست
گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست
فاضل نظری
ازادی فکر و ازادی عمل.
...
من شخصا ازادی فکر را ترجیح میدهمسامرست موام
نمیدانم در این اتاق چه چیزی هست که
باز نمیشوی به سوی هیچ بی نهایتی؟؟؟؟؟!!!
نه می مانی.. نه می روی ... نه.......
خسته ای!
استراحت کن ای مرگ!
پنجه از گردن شیر بردار!
پیش از اینها به تو تن نداده ست
بعد از این هم
خودت را میازار!
سكوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم، اما زبان گنجشكان
زبان زندگی جملههای جاری جشن طبیعت است...
مثلِ سکوت های میان کلام هایِ
محبت
عریانم
و زخم هایِ من همه از عشق است
از عشق از عشق از عشق...
"فروغ فرخ زاد"
ميتواند
خشكي باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم
ميتواند
گرسنگي باشد و غريو پيروزمندانهی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصوير كن !
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یاری،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولیوَش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،
دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است ...
مهدی اخوان ثالث
شعری از احمد شاملو
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه زندگي سياهي نيست
چرا كه خاك خوب است
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست
زنجير، فراوانِ فراوان، اما
چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست
آدمها اگر فراموش شوند
نه گل و برگي دارند
كه زرد و پژمرده شود
نه خاكي
كه خشك و كمآب
آدمها اگر فراموش شوند...
آشیانم، داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است.
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین!
جانب عاشق نگه ای تازه گل، از این
بیشتر کن! بیشتر کن! بیشتر کن!
مرغ بیدل، شرح هجران،
مختصر، مختصر کن!داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کنترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به
کفشهایم فکر کنم.
دکتر شریعتی
به پيش پر مي كشيم و
به پس مي نگريم.
چه بهشتي بود!
چه جهنمي بود!
مردم ميهن من
آينده را مرور مي كنند.
آندري وزنسنسكي
سر من فداي راهي كه سوار خواهي آمد
به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم
پس از آنكه من نمانم، بهچه كار خواهي آمد
غم و قصه فراقت بكشد چنان كه دائم
اگرم چو بخت روزي بهكنار خواهي آمد
منم و دلي و آهي، ره تو درون اين دل
مرو ايمن اندر اين ره كه فگار خواهي آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف
بهاميد آنكه روزي به شكار خواهي آمد
كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان
بهجنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد!
بهيك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو
چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد
"امير خسرو دهلوي
آه ، باران ،
اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم -
آيا، چيره خواهي شد ؟
فریدون مشیری
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .
نمي خواهم بميرم ، اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟
فریدون مشیری
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آ ب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
It is better to be hated for who you are than to be loved for what you are not!
Andre Gide
اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطرهها را نفروشيد
در شهر شما باري اگر عشق فروشي است
هم، غيرت آبادي ما را نفروشيد
تنها، به خدا، دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچهي راز خدا را نفروشيد
در دست خدا آينهاي جز دل ما نيست
آيينه شماييد، شما را نفروشيد
در پيلهي پروانه به جز کرم نلولد
پروانهي پرواز رها را نفروشيد
يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم
اين هرولهي سعي و صفا را نفروشيد
دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظرهي دورنما را نفروشيد
رفیقان یک به یک در خاک رفتند
بسا شـاد و بسـا غمـناک رفتـنـد
چو باید عاقبت رفتن از این دشت
خوشا آنان که چون گل پاک رفتند
مارگارت آتوود
به جز دروغات اگر پيامي
نميتواند بود،
اما اگرت مجال ِ آن هست
که بهآزادی
نالهيي کني
فريادی درافکن
و جانات را بهتمامي
پشتوانهی پرتاب ِ آن کن!
بیزارم
و من احساس ميکنم که رها ميشوم
بهشت ِ من جنگل ِ شوکرانهاست
از آفتاب ياد بگيرند
که بيدريغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا
با نان ِ خشک ِشان. ــ
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.
احمد شاملو
گفتن یا نگفتن ، مسئله این است ...
و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
A great leader is someone who encourages others to give ideas












