خسته
خسته از دیروز و امروز
خسته از تکرار هر روز
نشسته ام: ***
درخلوت متروک یک پارک
با سیگاری خاموش در دستم
کسی نمی آید
هیچ صدایی نیست
نیمکت ها: ***
ساکت
درخت ها هم حتی هیچ نمی گویند
هیچ
تنها: ***
هوهوی باد مزاحم
.............
Azad Baloch
خسته
خسته از دیروز و امروز
خسته از تکرار هر روز
نشسته ام: ***
درخلوت متروک یک پارک
با سیگاری خاموش در دستم
کسی نمی آید
هیچ صدایی نیست
نیمکت ها: ***
ساکت
درخت ها هم حتی هیچ نمی گویند
هیچ
تنها: ***
هوهوی باد مزاحم
.............
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم
قیصر امین پور
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری
آدمها اگر فراموش شوند
نه گل و برگي دارند
كه زرد و پژمرده شود
نه خاكي
كه خشك و كمآب
آدمها اگر فراموش شوند...
سهراب سپهری
زیاد سر به سر این خیابان نگذارید
خسته است و تلخ و روزگار بدی را پشت سر گذاشته
این خیابان خودش را به حد کافی گناهکار می داند
از دستش نمی آید "کوچ " کند
و متاسفانه
عوض کردن اسمش هیچ چیز را عوض نمی کند.
زیاد سر به سر این خیابان نگذارید.زندگی ات را دیدی حل می شود با جنجالی اسرار آمیز
در هیزم که تحلیل می رود در جرقه و شعله
بعد در سکوت ودر دود میرود ازدست
و از خویش میپرسی: آیا گرما بخشید؟
آیا شناخت یکی از شکلهای آتش را ؟
آیا سوخت و روشنایی دا د با شعله اش
گر چنین نیست همه چیز بیهوده است
دود و خاکستر بخشیدنی نخواهند بود
برای اینکه تاریکی را فتح نکردند
همچو هیزم که میسوزد در خانه ای تهی
یا غاری پر از مردگان ....
خوزه امیلیو پاچکو
راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده ست
در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست
در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست
آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست
گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست
فاضل نظری
ازادی فکر و ازادی عمل.
...
من شخصا ازادی فکر را ترجیح میدهمنمیدانم در این اتاق چه چیزی هست که
باز نمیشوی به سوی هیچ بی نهایتی؟؟؟؟؟!!!
نه می مانی.. نه می روی ... نه.......
خسته ای!
استراحت کن ای مرگ!
پنجه از گردن شیر بردار!
پیش از اینها به تو تن نداده ست
بعد از این هم
خودت را میازار!
سكوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم، اما زبان گنجشكان
زبان زندگی جملههای جاری جشن طبیعت است...
آدمها اگر فراموش شوند
نه گل و برگي دارند
كه زرد و پژمرده شود
نه خاكي
كه خشك و كمآب
آدمها اگر فراموش شوند...
آشیانم، داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است.
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین!
جانب عاشق نگه ای تازه گل، از این
بیشتر کن! بیشتر کن! بیشتر کن!
مرغ بیدل، شرح هجران،
مختصر، مختصر کن!داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کنIt is better to be hated for who you are than to be loved for what you are not!
Andre Gide
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار چهارم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، دردی که این بار شرحش را خواهید خواند شاید دیگر هیچ بلوچی حتی بازگو کردنش نتواند که غیرتش مجالش نخواهد داد اما با دستانی لرزان و چشمانی گریان و دلی پرخون می نگارم درد کویرم را و فریاد می زنم ظلم سرزمینم را