گلوله گرم و زخم سينه سوزان * نداي من كنون افتاده بي جان
نداي من ندايي آريايي * پر از عشق و همه شوق رهايي
درون دل غم آن بي پناهان * به اشكان شبش آن كوچه خوابان
به سينه سوز و سوداي بهاران * كماكان غرق اشك و آه و نالان
گلوله گرم و زخم سينه سوزان * نداي من كنون افتاده بي جان
ندا برخيز دزدان نابكارند * ندا برخيز ياران بي پناهند
هنوزآن كوچه خوابان كوچه خوابند * هنوز آن ياورانم سربدارند
هنوز آن كودكان پا برهنه * براي لقمه نان چشم انتظارند
هنوز در سوزوسرماي شبانگاه * هزاران مادر شوريده حالند
چه شد آن عشق پاك آريايي * كجا شد آن درفش كاوياني
چه شد آرش كه جانش تير گردد * به بزم روبهان چون شير گردد
گلوله گرم و زخم سينه سوزان * نداي من كنون افتاده بي جان
نداي من قسم بر خون پاكت * به چشمان سياه مهربانت
قسم بر صورت گلگون ماهت * به لرزان پيكر در خون پاكت
به قلب پر زسوز و پر ز آهت * قسم بر آخرين سوز نگاهت
كه گر يازند تير تركشان را * به سينه صد سپر آن تيرشان باد
كه گرخواهند اين سررا به ناحق * سر و جانم همه برتيغشان باد
ولي هرگز نگويم بر غلامان * اميد خلق و عشق ميهنم تقديمشان باد
اميد.س

Azad Baloch

مرا به خانه ام ببر


شب آشیان زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به نکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره می زند
که شب ، ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر
اگر چه خانه ، خانه نیست

خانه سرخ است

خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
باری از خون ، پهنه ی برزن و میدان سرخ است
ده به ده ، پرچم خشم است که بر می خیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه ی شلاق زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
تا در این دشت ، غرور کینه داران سرخ است
روسیاه است اگر این شب مردم کش بد
تا دم صبح وطن ، سینه ی یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است

ایرج جنتی عطایی




تساوی

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست


خسرو گلسرخي

بند باز



تكيه‌ داده‌ام‌

‌به‌ باد

با عصاي‌ استوايي‌ام‌

روي‌ ريسمان‌ آسمان‌

‌ايستاده‌ام‌

بر لب‌ دو پرتگاه‌ ناگهان‌

ناگهاني‌ از صدا

ناگهاني‌ از سكوت‌

زير پاي‌ من‌

‌دهانِ درّهِ‌ سقوط‌

‌بازمانده‌ است‌

ناگزير

با صدايي‌ از سكوت‌

تا هميشه‌

روي‌ برزخ‌ دو پرتگاه‌

‌راه‌ مي‌روم‌


شعری از قيصر امين پور

باغِ به برگ ایستاده!
بادِ به تگ تیز داده!
پادِ به تب تاب داده!
دادِ به دد باد داده!
سارِ به سگ پارس داده!
مرگ!

دو جهان بپاشد اگر
پنجِ بر عکسِ سینه‌ام
بنشیند و صبر پیش گیرد

سهند آقایی

چه بگویم
ز کدامین واژه
واژه امید
که خویشش ناامید است
و یا حقیقت
که حاشایی بیش نیست
و باد
و من
بار بر دوشمان
خسته ایم
خستگی دیروز و تنهایی امروز
و سکوت و سکوت
وباز هم سکوت ...
و تقلا
پشت دیوار استبداد
تقلا با پنجه های خونین
و آخرین رقص
رقص در خویشتن
رقص در خون خویشتن
و آخر فریاد آخر
که شاید گوشی بشنود
ویا تنی حس کند
همچون من
همچون منی که درد را در ذره ذره وجودم حس کردم
و رفتم .

آزاد بلوچ



سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود
بيار جام كه دوران جم نخواهد ماند

زمهرباني جانان طمع مبر حافظ
كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

اي ملك دل آزرده ي پابسته به زنجير
اي رهروي بي قافله ي دل داده به تقدير
اي بنشسته به درياي غم و ماتم و ترديد
اي ايل غريب اي سر سودا زده برخيز
آسوده دلانيم در اين برهه ايام
فرداي رهايي سبب شور تو خواهد
تا چند نشيني تو به اميد زمانه
اين بندبدانديش همه فرياد تو خواهد
دزدان و ددان بر سر ما سايه فكندند
اين قوم ستمكش همه طوفان تو خواهد
اي داغ جگرديده ي شبهاي سياهي
اي سوته دل ساده دل رو به تباهي
اي مرد خدا ، اختر تابنده چو خورشيد
اين ديو ستمگر همه پيكار تو خواهد
اين سوز شبان اختر تابان تو خواهد
اين جور و ستم تيغه بران تو خواهد
مرداب نشينيم در اين بند اسارت
اين كاخ ستمگر همه سيلاب تو خواهد
برخيز تو اي زاده ي مردان دلاور
اين كوه و كمر غرش شيران تو خواهد

يارمحمدزهي - خاش

yarmohamadzehii@yahoo.com
با سپاس از واجه يارمحمدزهي
بي نهايت خوشحال شديم از اينكه شما را مجددا در عرصه مي بينيم
پيروز و پيروز و پيروز باشيد
آزاد بلوچ

سكوت ، بند گسسته است.
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري.

غروب پر زده از كوه.
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
غمي بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاريك
سكوت بند گسسته است.

سهراب سپهري
آزاد بلوچ

.


Azad Baloch

بے شک تو بكش ظلم بکن آس بجن
من دارءِ سرءَ حق گشاں چُپ نباں



عشق همین‌قدر آسان است
به سهولت لبخند
به بی‌دست‌و‌پایی اشک

فكر مي‏كني!

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم هستم تعجب نمي‏كنم، چون هستم

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم خواهم بود تعجب نمي‏كنم، چون فكر مي‏كنم

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم مرده ‏ام تعجب نمي‏كنم، چون زندگي مي‏كنم

از اين كه هنوز فكر مي‏كنم حرفي براي گفتن دارم تعجب مي‏كنم

چون فكر نمي‏كنم!

وريا مظهر
وطن گفتم که گردم همزبانت
در آویزم به شعر گیسوانت
کنون جایی برای خلوتی نیست
سراپا در گرفته آشیانت


کاغذی مچاله در گوشه ای
برگی افتاده از شاخه ای
باد مرا به کجا می برد
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری بر گزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدائی خویش
رنج هائی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس

گذرگاه ما را، تاریخ پاسدار است،
با شاخه ای از گل همیشه بهار
که عطرش،
ناسازگاران را، سازگار نیست
.


هوا سرد است و گاهي گريه دارد
ز خيل پاك يارانم خبر نيست
گلويم بغض غمگيني نشسته
نه شور و شوق و نه عشقي به سر نيست

در زیر پای پائیز
صدای موسیقی باد
رنگ می بازد
و رقص مرگ ثانیه های روز
در میان فاصله های پررنگ برگ
سکوت بارور شده از نیستی را فریاد می زند
به روي چشم من تا چشم ياري مي كند درياست
چراغ ساحل آسودگيها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا دلم تنهاست

آس وتــی و گِـــس وتـی سِـنـگ وتـی و سـر وتـی

زیــمــیــں دل ءَ کـجـا بَـراں تــیــر وتـــی جـَـگر وتـی

کینگ و کُست ءِ جمبر انت نَپت ءَ شَلیت و هار بیت

واے گِـدان ءِ نِـشـتَـگیں ! گوات ءَ کـَن ئے سَپـَر وتی

آهـن پـه آس مــوم بـیـت ، آپ نـه بــیــت دل تـئــی

او مــنـی مــهــر ءِ وَشنیاتک ! بیا واهگاں به بَر وتی


سِیت په جَنگ شَـکّل انت،وت په وت ءِ بَدل نه انت

رُسـتـم ءِ سـیـالی ءَ مـَرو ،گـُرز ءَ مـه کـن گـُزر وتی


« مولا ءِ شَـهـجـو ءَ بـگند ، گِـیـر آر ، تـَل و تازیاں »

چــاکــر ءِ هــاریــں گــورُم ءَ مـَــلـّتــه کاه چـَر وتی


بـیـا پـه زمــیـن ءِ عاقبت ، کوهیں سَراں کناں قطار

دُژمــن ءِ هـَـؤر ءَ مــاں سَـرا هـَـار کـُتـه هـُنـَر وتــی


دل که سُچیت اگاں«‌عطا»! شیرکنیں گال زهر بنت

ما تئی خیال ءِ ساهگاں ،ما را مه لیک « دَر » وتی



محمد اسحاق عطاشات

منی وطن

منی وطـــن یک پچیں دیارے
منی وطن دشت و کوھسارے
منی وطـــــن کیچگ و تیابے
منی وطن پٹ و ریگزارے
منی وطـــن ھرچی است منیگنت

منی وطـــــــن بگجتانی کھچر
منی وطن شوانگانی بندر
منی وطــــــــن بزگرانی ھنکیں
منی وطن کوچیانی پژدر
منی وطـــن ھرچی است منیگنت

منـــی وطن کلگانی تصویر
منی وطن میتگانی زمزیر
منــــی وطن کنگرانی بازار
منی وطن سرگلانی شمشیر
منی وطـــن ھرچی است منیگنت

منی وطـــــن معدن ھزانگ
منی وطن زر و سھرءِ چانگ
منی وطن نپتءِ سیاھیں ساوڑ
منی وطن پمن درءِ دانگ

منی وطــــن ھرچی است منی إنت
منی وطـــن ھرچی است منیگنت


میر گلخان نصیر ۲۱ جولای ۱۹۶۵

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

بے شک تو بگش ظلم بکن آس بجن
من دارءِ سرءَ حق گشاں چُپ نباں

گر من ز می مغانه مستم هستم

ور کافر و رند و بت پرستم هستم

هر طایفه یی به من گمانی دارند

من زان خود هم چنانکه هستم ، هستم

چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی

---
مئے ترس ءَ زمین لرزیت مئے بیم ءَ کلات جکسنت
ما کوھیں ‌مزار چُکیں ‌، ما گلڑیں ‌شیرانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی

---
ما کوپگیں ‌پِسّانی ، ما جامگیں ‌ماسانی ما پنجگیں ‌براتانی ، ما لجیں ‌گہارانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی

---
ما نان دئے ءُ داد بکشیں ، ما سردئے ءُ نام کشیں ما ھونی میار جلیں ، ما دیما رویں ‌بیرانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی

---
ماں گیرتءِ شیر متکگ ما ساھگ ءَ زھمانی ھون پٹ ایت چہ مئے چماں ما کومیں‌ شھیدانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی
ھون زرور کار ءَ کئیت یک روچے مئے قوم ءِ تاوان نہ بنت ھچبر نازیک مئے ماسانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی

---
ما پشتیں ‌یتیمانی لاچاریں‌ گریبانی زُلم ءِ ھسار ءَ پروشیں ‌دور نئیت پدا زُلمانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی
چکّاسیں ‌ھزار رند ءَ تیراں ‌وتی دلبندءَ قول انت تئی پرزندءَ گوں ‌گونڈلاں ‌تیرانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی
چم روک انت بلوچستان نامداریں ‌بلوچانی درگاہ انت شھیدانی شھموکیں‌ سگارانی

---
چُکیں بلوچانی ما چُکیں ‌بلوچانی

همه،آیینه ها در هم شکستنتد

نخ ناگفته ها از هم گسستند

نگفتم آنچه که باید بگویم

به دستم باز هم زنجیر بستند ...

شبانگاهست و با دستان بسته

همه، پلهای پشت سر شکسته

سرم را می کشم تا چوبه دار

یکی در سوگ آیینه نشسته


سكوتم را سياهي دوست دارد
نشستن را نديدن را فرودر خود كشيدن را
نشستن بي چراغ و كور در شب * بسان بلبلان ، رنجور در شب
نشستن با سياهي هاي تاريك * به زير بامهاي پست و باريك
نشستن درشبي سرد و مه انگيز * ميان جغدهاي كور شب خيز
فرو بردن سران را در گريبان * نديدن را سياهي دوست دارد
درون شب صداي ناله ها را * به پيش چشم ، مرگ همرهان را
شكست اين غرور بي كران را * چه بي پروا سياهي دوست دارد
ولي چشمان من اكنون گشوده است
نه زنجيري نه بندي طاقتم را * نه در اين شب مجال ماندنم را
دگر بغض تباهي نيست در من * دگر زنجير وحشت نيست بر من
همه آزاد ولبريز از خروشم * فرو در خود كشيدن نيست در من
به راهم نور سبز كبريايي است * دگر ترس از سياهي نيست در من

اميد.س


هنوزم عشق میهن در سرت هست؟

هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار / شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محکم وتیز
جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !
چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا کشت

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد

بگو، بگو آنجا که رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟
هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌
کسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو / و گلهایی که پژمرده سر میز
هيلا صديقي

دنیا زیبا ...دریا زیبا...

اگر مردم برایم گریه کنید.اشک بریزید و فغان کنید...به دنبال تابوتم بیایید ...و از ناکام.مردنم...

برای مردم بگویید...تا بدانم حداقل موقع مرگ کسی با من مهربان است...

اگر مردم آرزوهایم را بر درو دیواراین شهر سیاه که تمامی مردمانش از روی ریا با همدیگر معاشرت دارند بنویسید...تا بدانند چه بود آرمانهایم...و اینکه سرانجام به هیچ یک از آنها نرسیدم.

دنیا زیبا ...دریا زیبا...

نه!!!هرگز برایم گریه نکنید.فغان نکنید...نمیخواهم کسی به دنبال تابوتم بیاید...

تا همه بدانند مرا هیچ یارو غم خواری وجود ندارد...

خود شما بودید که تمام آرزو ها را بر دل من گذاشتید..و من با دلی سرشارازآرزوها و

هزاران امید سر بر زمین سرد و خاموش گذاشتم.

در راهی میرفتم...جماعتی برمیگشتند...نپرسیدم چرا؟

از راهی بر میگردم...جماعتی میروند...نمیپرسند چرا؟



دستي كه به دست من بپيوندد، نيست

صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست

زنجير، فراوانِ فراوان، اما

چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست

نه مرد بازگشتم

اما بازگشتم ،

به بیراهه هم نرفتم

که من نه مرد بازگشتم !

استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن

دین من است

دینی که پیروانش بسیار کم اند.

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب

دکتر علی شریعتی

چه آتشی !

اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن می ریختند ،

زبانه هایش آرام نمی گرفت.

خیلی پیش رفتم …

خیلی …

مرگ و قدرت ،

شانه به شانه ام می آمدند

دکتر علی شریعتی
Action without vision is only passing time
vision without action is only day dreaming
but vision with action can change the world
Nelson Mandela


من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر نباشم

مي روم با ره خود
سر فرو ، چهره به هم
با كسم كاري نيست
سد چه بندي به رهم؟


جهان کهنه دارد از هم می گسلد ... جزء با انقلاب کامل در

دل ها و اندیشه ها نمی توان به دنیای نو رسید


پرودن
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

You can't shake hands with a clenched fist.
Indira Gandhi

خواستم تا بار دیگر داستانی بنویسم...

قلم نعره کشید...

کاغذ پاره شد...

افکارم در هم گردیدند...

همه از من تقاضای سکوت کردند

قلم میدانست که باید شرح دردها و غمها را به صورت کلمات نقاشی کند،کاغذ میدانست که در زیر سطور غم اندوه محو میشود و افکارم میدانستندکه از درهمی همانند زنجیری سر درگم میشوند و من خاموش سکوت را برگزیدم...


بلوچستان ! بلوچستان

مــئــی نـــام ءُ نــنــگ ءُ بــرزیــن شـــان

مــئــی هــد ءُ گــوشـت ءُ هـون ءُ ســاه

در آهـــــتــــگ اچ تـــــئـــــی حـــــــاک ء

تــوئـــی مــئــی مـــات و ســیــریـن لاپ

بــه بـئـی سـر سـبـز ءُ هــــم شــــاداب

بلوچستان ! بلوچستان

تــئــی مــاهــیــن جــنــک چـــو هـــور

پـــــه لـــج ءُ غــیــرت ء مــشـــهـــــــور

تـــــئـــــی بــچ نــــنــگ ءُ نـــامــانـــــی

مــــراداریــــن کــــلامــــــــــانــــــــــــی

تــــئـــــی آزاتـــــی ء پــــــــــانــــــــــگ

کـــن انـــت مـــــال ءُ ســــر ء قــربـــان

بلوچستان ! بلوچستان

بـــچــنــدی بــیــرک ات بـــــــــــــــرز ء

چــه هــنــدو کــش تـــان الـــبــــــرز ء

چـــه هــیــلــمــنــد تــازر ء ســـوزیــن

بــلــوچ بــول بــنــت شــکــر لـــوزیـــن

تــــئــی نـــــام و نــــشــان دائــــــــم

تــئــی شــان و شــرف قــائـــــــــــم

بـــــه بـــــیــــت تـــــــــان دور ءُ دوران

بلوچستان ! بلوچستان


روچ ءَ
كئے كشت كنت
ر‍‍‍ژن ءَ كئے داشت كنت

my balochistan



ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رودگویی
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
ببار ای ابر متروک شهر جدایی ببار از شکست بغض بی وفایی

تویی که همدم شبهای زجر و دردی به پاکی همچو شبنم روی برگی

ب
گو ای روح سنگی که مثل تکه سنگی بیا و مرهمی شو به صبری و به دردی

الا ای عشق زخمی تویی که زخم عشقی خدا داند چه عشقی خدا داند چه زخمی

رسم اینچنین است گاهی بخوانی گاهی برانی یادت بماند٬ نه اینچنینی نه آنچنانی

یا چاره ای کن یا دل رها کن یا زنگ زنگی یا روم رومی

شاید ندانی من نه چنینم کاین مردمانند من زخم داسم این را که دانی

در دولت عشق تو بی خیالی دانم که خواهی در دل بمانی

گر ما شکستیم از درد دوری گاهی به یاد آر این عشق زخمی

Hardwork
is Like Stairs
and
Luck is Like Lift
......
Lift May Fail
But
Stairs Surely Take
You To The Top

به صد اميد آمد ، رفت نوميد
بهار - آري بر او نگشود كس در

احمد شاملو
زنده، اين گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرفها دارم در دل
مي گزم لب به سكوت

شاملو

گر من از پای اندر آیم گو درآی

بهتر از من صدهزار از دست رفت

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار.

اگر روزی دشمن پیدا کردی ، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بوده ایی.

اگر روزی تهدیدت نمودند، بدان که در برابرت ناتوانند.

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست.

اگر روزی ترکت کردند ، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

- مهاتما گاندی -


تو میندیش که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

اگــر چه پیش خردمـند خامشی ادب است
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چـــیز طـــیره عــقل است دم فرو بستن
به وقت گـــفتن و گـــفتن به وقت خاموشی

سعدی
هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم.

"شاملو"

ما بر تمام بتکده ها سنگ می زنیم
خود بت شدیم بر همگان رنگ می زنیم
ای وای بر تساهل مردان بتکده
روزی هزار مرتبه نیرنگ می زنیم
من که ام جز وحشت و جرات همه؟
من که ام جز خامشی و همهمــــه؟

من که ام جز پایداری، جز گریــــــــز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟

احمد شاملو
من سخن ها دارم
دل من بشكسته
غم گرفته است
مــرا
چند روزى است
به خود مى پیچم
در دلم مى گریم
من دلم مى خواهد
به بلندى بروم
در نوك قله ى آن كوه بلند
كه نباشد از آن
در جهان بالاتر
در بلنداى دل سوخته ى
یـك مـادر
ایستم بر نوك آن قله ى كوه
و نظر اندازم
عمق این فاجعه را
از كه پرسم این راز
یــك بگوید با من
به چه میزانى باید سنجید
به چه تدبیرى عمقش را دید
یــا چــگونه فهمید
كه دل سوخته ى
یـــك مــادر
كه ز دستش رفت است
آن فرزند
از چه رو از چه سبب
مـى سـوزد
عمق این سوختگى
تا به كجاست
كه تواند گوید
جز دل سوخته ى
یــك مــادر
مـن سخن ها دارم
دل من بشكسته
غم گرفته است
مــرا
چند روزى است
به خود مى پیچم
در دلم مى گریم
در نوك قله ى آن كوه بلند
سر به بالا فكنم
چند لختى به خود جذب شدم
و به خود گفتم
مـــــــــــــن
شـِكـوهِ از او بكنم
شـِكـوهِ بر او بكنم
ناله سر مى دادم
هق هقى مى كردم
و به او مى گفتم
این چه صبرى است
عــــظــــیـــم
تا به كى مى خواهى
ناظر این همه
زشــتى بــاشى
زشت تر از این هست
كه به نامت بكنند
جور و جفا
و بگویند كه او خود خواسته
و تــو ناظر باشى !
زشت تر از این هست
كه سیاهى بزنند
بر رخ آن روى
ســـپـــیــد
و به فریاد بــگـویـند
بـتـرسید از او
تو به من جان دادى
تو به من عشق و محبت دادى
پــس چرا باید من
من موجود
در این جام وجود
تــــرس
بر خـود بنهم
مگر این نیست
كه خود
نام نهادى
بر خود
و به كرات بر آن
ضربه زدى
و بگفتى به همه
كه منم من
الله
یاد باشد به شما
كه منم مطلق در
زیبائی
كه منم مطلق در
مهربانى
من سخن ها دارم
من سخن با كه بگویم
جز تـــــــــو
تـو كه نزدیك تر از
آن رگ گردن
هستى
از دلم مى دانى
وز چه رو مى سوزم
و به زشــتـان
گــویــم
تـو كه بر دار زنى
تو كه بر خاك فكندى
او را
و در آن بیرحمى
رشته كردى
دل آن مادر را
باش یادت
این حرف
كه تو از زشت ترین زشتانى
و سیاهى به رخت
مانده است
تا به ابد
و همین بس كه ترا
رو سیاهت نامند
و بدان
اى جاهل
كه خــدا ناظر من نیست
فقط
كـه خــدا نـاظـر مـاست
كـه خــدا نـاطـر مـاست

عـلـى سـرمدى


بــلــوچــســتــان

بلوچستـــــــان ! مئی ماهانی ماه ئے

مـئی کــُلّ ئے تـــو کــُلاّنی سِــپاه ئے

مـُدامی شـات و سـر بُرز ات بگند اوں

مـئی هَست و مـئی زنــد ءِ بــِراه ئے


بلوچستـــــــان ! مئی پُلیں جهان ئے

جهان و هَست و بـودانی نِـشـان ئے

تـَرا پــَهــر انــت تــرا راجـدپـتـر و نــام

زِر و کوه ئے و تـو شـَهـر و گِـدان ئے


بلوچستـــــــان ! تـرا آزاتی انت نــام

سَرمَــچار تئی سَـر مَچنڈ انت مُدام

دُژمـنـان اِت کـُـوْژگـَلِـک بَــنــت تـَمـام

دوست و دُژمن ترا یک بَنْت په سلام


بلوچستـــــــان ! جهان ءِ پـُل ئے آبات

مـدامـی سَبـز ، دنـیـای ءِ دِل ءَ شات

وتی بَیرَک وتی نام ، لـَبـز وتی گـوات

مـدامـی یـک تـئـی راج و تـئـی زات


تَـوَئے مَـلّ ئے گوں دنیـای ءِ هـَـزاراں

هـَمـُک دَؤر ءَ وتـی تــو مَــٹ مـَـزاراں

نه ترا داشتـگ انت گــوریــچ لـَـواراں

مئی مارشت ، تـرا دنیا گوں چـاراں


بلوچستـان!توئے مئی همبلی ساه

پما دیـن ئے تـو پـَـجار ، مهرانی ٹـاه

پـه بــلـوچـاں تــو مـُـدام ئے نـیــکراه

پـه جهـان ءَ نیک دوست و نیک شاه

کریم بلوچ _ تـَـهـل
هرگز از مرگ نهراسیده ام

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی افزون باشد

خسته

خسته از دیروز و امروز

خسته از تکرار هر روز


نشسته ام: ***

درخلوت متروک یک پارک

با سیگاری خاموش در دستم

کسی نمی آید

هیچ صدایی نیست


نیمکت ها: ***

ساکت

درخت ها هم حتی هیچ نمی گویند

هیچ


تنها: ***

هوهوی باد مزاحم

.............


سکوت

متن آسانی است

که معمولا اشتباه خوانده می شود....

آ / آتاناسیو


و

... همه چیز آغازی دیگر دارد

When we were stuggling with apartheid
We spoke of people Power
You had to be with the people to make changes happen
De Smond Tutu
Former Archbishop of South Africa
A good head and a good heart are always a formidable combination

Nelson Mandela
من ز مقصدها،
پی مقصود های پوچ افتادم!!
تا تمام خوب ها رفتند
و خوبی ماند در یادم ...

من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت؛
بهارم رفت،
عشقم مرد،
یادم رفت
گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده را بگیری مردی

All that we are is the result of what we have thought. If a man speaks or acts with an evil thought, pain follows him. If a man speaks or acts with a pure thought, happiness follows him, like a shadow that never leaves him

Buddha

نکته!

از بين وسايلت به سختی مي‌توانی چيزی برای دور انداختن بيابی، ولی از بين دورريخته‌ها، چيزهای زيادی برای برگرداندن پيدا مي‌کنی.
چرا؟

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر



قیصر امین پور
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند


جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
...
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

من ،

چه باشم

و

چه نباشم ،

رُستنی ها

از باغچه های بی فروغ

خواهند روئید

و همه ی برگ های پاییزی

بی شک ،

بر سر رهگذرانی

که سایه هاشان را فروخته اند ،

فرو خواهند ریخت .




آری
درختِ افتاده
درخت مرده است

اما
افتادن همیشه مُردن نیست

رودخانه‌يی كه بیفتد
آبشار بلند می‌شود


اگر دل دلیل است ....



سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم



قیصر امین پور
آرام آرام در غربت تنهایی تاب می خورم.
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.


دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
هوشنگ ابتهاج( ه.الف.سایه)

نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری

آدم‌ها اگر فراموش شوند

نه گل و برگي دارند

كه زرد و پژمرده شود

نه خاكي

كه خشك و كم‌آب

آدم‌ها اگر فراموش شوند...

شش‌جهت است این وطن
قبله در او یکی مجو
بی‌وطنی ست قبله‌گه
در عدم آشیانه کن!
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند...
آرام آرام در غربت تنهایی تاب می خورم.
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.

اين زبان دل‌افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد کسش، هيچ
ما که در اين جهانيم، سوزان
حرف خود را بگيريم، دنبال

در این شبِ تارِ بی‌روزن،

من ماندم و من.

وقتِ پیوستن به رؤیاها

چه هنگام است؟



...اعتراف می کنم

اعتراف می کنم

با آزادی همکاری داشته ام

اما ،

هیچ گاه آزاد نبوده ام.

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
ور هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.


جبران خلیل جبران



با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم

اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟



پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم

با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم!



شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي

اي بغض بي‌گناهي بشكن به هاي‌هايم



سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان

ديو است پيش رويم، غول است در قفايم



بر توده‌هاي نعش است پايي كه مي‌گذارم

بر چشمه‌هاي خون است چشمي كه مي‌گشايم



در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان

با برگ همزبانم، با باد هنموايم



آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند

تيغ است بر گلويم، حرفي‌ست با خدايم

...
فریدون مشیری
زرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این‌همه از سابقه نومید مشو…

بیرون از این بازی
یادت باشد
من ازشهری آمده ام
که خاطره های نم کشیده اش
از هیچ پنجره ای بیرون نمی زند......

روزگاري رفت و من در هر زمان
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي

هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است ...

برای رسیدن به دور دست ها، باید از نزدیکی ها گذشت، اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست.
کریستین بوبن

حقیقت زندگی چه دشوار است برای آن مشتاق مرگ،

که به خاطر دیگران زندگی می کند.


جبران خلیل جبران

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.

سهراب سپهری

این روزها حق با همه هست!...

زیاد سر به سر این خیابان نگذارید

خسته است و تلخ و روزگار بدی را پشت سر گذاشته

این خیابان خودش را به حد کافی گناهکار می داند

از دستش نمی آید "کوچ " کند

و متاسفانه

عوض کردن اسمش هیچ چیز را عوض نمی کند.

زیاد سر به سر این خیابان نگذارید.