
بــلــوچــســتــان
مـئی کــُلّ ئے تـــو کــُلاّنی سِــپاه ئے
مـُدامی شـات و سـر بُرز ات بگند اوں
مـئی هَست و مـئی زنــد ءِ بــِراه ئے
بلوچستـــــــان ! مئی پُلیں جهان ئے
جهان و هَست و بـودانی نِـشـان ئے
تـَرا پــَهــر انــت تــرا راجـدپـتـر و نــام
زِر و کوه ئے و تـو شـَهـر و گِـدان ئے
بلوچستـــــــان ! تـرا آزاتی انت نــام
سَرمَــچار تئی سَـر مَچنڈ انت مُدام
دُژمـنـان اِت کـُـوْژگـَلِـک بَــنــت تـَمـام
دوست و دُژمن ترا یک بَنْت په سلام
بلوچستـــــــان ! جهان ءِ پـُل ئے آبات
مـدامـی سَبـز ، دنـیـای ءِ دِل ءَ شات
وتی بَیرَک وتی نام ، لـَبـز وتی گـوات
مـدامـی یـک تـئـی راج و تـئـی زات
تَـوَئے مَـلّ ئے گوں دنیـای ءِ هـَـزاراں
هـَمـُک دَؤر ءَ وتـی تــو مَــٹ مـَـزاراں
نه ترا داشتـگ انت گــوریــچ لـَـواراں
مئی مارشت ، تـرا دنیا گوں چـاراں
بلوچستـان!توئے مئی همبلی ساه
پما دیـن ئے تـو پـَـجار ، مهرانی ٹـاه
پـه بــلـوچـاں تــو مـُـدام ئے نـیــکراه
پـه جهـان ءَ نیک دوست و نیک شاه
کریم بلوچ _ تـَـهـل
نکته!
چرا؟
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
قیصر امین پور
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر میکنند
...
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
اگر دل دلیل است ....
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
قیصر امین پور
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
هوشنگ ابتهاج( ه.الف.سایه)
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری
هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
ور هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.
جبران خلیل جبران
با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم
اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟
پر كرد سينهام را فرياد بي شكيبم
با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم!
شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي
اي بغض بيگناهي بشكن به هايهايم
سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان
ديو است پيش رويم، غول است در قفايم
بر تودههاي نعش است پايي كه ميگذارم
بر چشمههاي خون است چشمي كه ميگشايم
در ماتم عزيزان، چون ابر اشكريزان
با برگ همزبانم، با باد هنموايم
آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند
تيغ است بر گلويم، حرفيست با خدايم
...
فریدون مشیری
بايد امشب بروم.
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
سهراب سپهری
زندگی ات را دیدی حل می شود با جنجالی اسرار آمیز
در هیزم که تحلیل می رود در جرقه و شعله
بعد در سکوت ودر دود میرود ازدست
و از خویش میپرسی: آیا گرما بخشید؟
آیا شناخت یکی از شکلهای آتش را ؟
آیا سوخت و روشنایی دا د با شعله اش
گر چنین نیست همه چیز بیهوده است
دود و خاکستر بخشیدنی نخواهند بود
برای اینکه تاریکی را فتح نکردند
همچو هیزم که میسوزد در خانه ای تهی
یا غاری پر از مردگان ....
خوزه امیلیو پاچکو
راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده ست
در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست
در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست
آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست
گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست
فاضل نظری
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یاری،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولیوَش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،
دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است ...
مهدی اخوان ثالث
شعری از احمد شاملو
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه زندگي سياهي نيست
چرا كه خاك خوب است
آشیانم، داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است.
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین!
جانب عاشق نگه ای تازه گل، از این
بیشتر کن! بیشتر کن! بیشتر کن!
مرغ بیدل، شرح هجران،
مختصر، مختصر کن!سر من فداي راهي كه سوار خواهي آمد
به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم
پس از آنكه من نمانم، بهچه كار خواهي آمد
غم و قصه فراقت بكشد چنان كه دائم
اگرم چو بخت روزي بهكنار خواهي آمد
منم و دلي و آهي، ره تو درون اين دل
مرو ايمن اندر اين ره كه فگار خواهي آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف
بهاميد آنكه روزي به شكار خواهي آمد
كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان
بهجنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد!
بهيك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو
چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد
"امير خسرو دهلوي
اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطرهها را نفروشيد
در شهر شما باري اگر عشق فروشي است
هم، غيرت آبادي ما را نفروشيد
تنها، به خدا، دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچهي راز خدا را نفروشيد
در دست خدا آينهاي جز دل ما نيست
آيينه شماييد، شما را نفروشيد
در پيلهي پروانه به جز کرم نلولد
پروانهي پرواز رها را نفروشيد
يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم
اين هرولهي سعي و صفا را نفروشيد
دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظرهي دورنما را نفروشيد
گفتن یا نگفتن ، مسئله این است ...
و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
آن چنان که تپش قلب برآماسیده اش همه از زورق شکسته آزادی شد
جانش مملو از نفرت بی دریغ "یقین"
و گلوگاهش خود فریاد آن یکتا یقین بود:"الله اکبر!"
دریغا که خوبی خدا به وسعت درد نبود
و بزرگیش کبودی تن رنجوری بود که مرگ را زیباترین نام می دانست
افسوس!کاش می دانستند آزادی فرو چکاندن قطره های جان بر نیزه های عداوت نیست
وهنش نه گلوله و شمشیر غرقه به سم عدالت است
نه آفریننده ای که آفریده اش را دشنام می دهد
حضورش نه چهار راه سعادت است و نه گریزگاه عدالت
کاش می دانستند مرگ والاترین آزادی نیست
چرا که شهید مرگش نه از درشتی گلوله که از تب تحقیر است
...
گلهای پامچال باغچه
رنگهایشان را
به دست باد راهی سفر کرده اند!
و کاسه ی آبشان پیش از فروریختن
"شکسته است"
اینجا پژواک صدا
تا عدم بر بال چند پروانه جاری می شود
اما
دو قدم مانده به دیوار عبور...باز باز می گردد.
اینجا
قفس پرندگان را
پشت دیوار بلند حسرت
"آویزان می کنند"
تا صدای چهچه آزادی
استخوانهایشان خورد کند
و شکنجه ی ماهی ها!
دیدن منظره ی آبی دریاهاست...
نازنین اینجا
آب را بر پولک هایشان می کوبند
و منت تنگ را محکم تر...
پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در لانه چه می کنید؟؟؟


