جهان کهنه دارد از هم می گسلد ... جزء با انقلاب کامل در

دل ها و اندیشه ها نمی توان به دنیای نو رسید


پرودن
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

You can't shake hands with a clenched fist.
Indira Gandhi

خواستم تا بار دیگر داستانی بنویسم...

قلم نعره کشید...

کاغذ پاره شد...

افکارم در هم گردیدند...

همه از من تقاضای سکوت کردند

قلم میدانست که باید شرح دردها و غمها را به صورت کلمات نقاشی کند،کاغذ میدانست که در زیر سطور غم اندوه محو میشود و افکارم میدانستندکه از درهمی همانند زنجیری سر درگم میشوند و من خاموش سکوت را برگزیدم...


بلوچستان ! بلوچستان

مــئــی نـــام ءُ نــنــگ ءُ بــرزیــن شـــان

مــئــی هــد ءُ گــوشـت ءُ هـون ءُ ســاه

در آهـــــتــــگ اچ تـــــئـــــی حـــــــاک ء

تــوئـــی مــئــی مـــات و ســیــریـن لاپ

بــه بـئـی سـر سـبـز ءُ هــــم شــــاداب

بلوچستان ! بلوچستان

تــئــی مــاهــیــن جــنــک چـــو هـــور

پـــــه لـــج ءُ غــیــرت ء مــشـــهـــــــور

تـــــئـــــی بــچ نــــنــگ ءُ نـــامــانـــــی

مــــراداریــــن کــــلامــــــــــانــــــــــــی

تــــئـــــی آزاتـــــی ء پــــــــــانــــــــــگ

کـــن انـــت مـــــال ءُ ســــر ء قــربـــان

بلوچستان ! بلوچستان

بـــچــنــدی بــیــرک ات بـــــــــــــــرز ء

چــه هــنــدو کــش تـــان الـــبــــــرز ء

چـــه هــیــلــمــنــد تــازر ء ســـوزیــن

بــلــوچ بــول بــنــت شــکــر لـــوزیـــن

تــــئــی نـــــام و نــــشــان دائــــــــم

تــئــی شــان و شــرف قــائـــــــــــم

بـــــه بـــــیــــت تـــــــــان دور ءُ دوران

بلوچستان ! بلوچستان


روچ ءَ
كئے كشت كنت
ر‍‍‍ژن ءَ كئے داشت كنت

my balochistan



ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رودگویی
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
ببار ای ابر متروک شهر جدایی ببار از شکست بغض بی وفایی

تویی که همدم شبهای زجر و دردی به پاکی همچو شبنم روی برگی

ب
گو ای روح سنگی که مثل تکه سنگی بیا و مرهمی شو به صبری و به دردی

الا ای عشق زخمی تویی که زخم عشقی خدا داند چه عشقی خدا داند چه زخمی

رسم اینچنین است گاهی بخوانی گاهی برانی یادت بماند٬ نه اینچنینی نه آنچنانی

یا چاره ای کن یا دل رها کن یا زنگ زنگی یا روم رومی

شاید ندانی من نه چنینم کاین مردمانند من زخم داسم این را که دانی

در دولت عشق تو بی خیالی دانم که خواهی در دل بمانی

گر ما شکستیم از درد دوری گاهی به یاد آر این عشق زخمی

Hardwork
is Like Stairs
and
Luck is Like Lift
......
Lift May Fail
But
Stairs Surely Take
You To The Top

به صد اميد آمد ، رفت نوميد
بهار - آري بر او نگشود كس در

احمد شاملو
زنده، اين گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرفها دارم در دل
مي گزم لب به سكوت

شاملو

گر من از پای اندر آیم گو درآی

بهتر از من صدهزار از دست رفت

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار.

اگر روزی دشمن پیدا کردی ، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بوده ایی.

اگر روزی تهدیدت نمودند، بدان که در برابرت ناتوانند.

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست.

اگر روزی ترکت کردند ، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

- مهاتما گاندی -


تو میندیش که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

اگــر چه پیش خردمـند خامشی ادب است
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چـــیز طـــیره عــقل است دم فرو بستن
به وقت گـــفتن و گـــفتن به وقت خاموشی

سعدی
هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم.

"شاملو"

ما بر تمام بتکده ها سنگ می زنیم
خود بت شدیم بر همگان رنگ می زنیم
ای وای بر تساهل مردان بتکده
روزی هزار مرتبه نیرنگ می زنیم
من که ام جز وحشت و جرات همه؟
من که ام جز خامشی و همهمــــه؟

من که ام جز پایداری، جز گریــــــــز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟

احمد شاملو
من سخن ها دارم
دل من بشكسته
غم گرفته است
مــرا
چند روزى است
به خود مى پیچم
در دلم مى گریم
من دلم مى خواهد
به بلندى بروم
در نوك قله ى آن كوه بلند
كه نباشد از آن
در جهان بالاتر
در بلنداى دل سوخته ى
یـك مـادر
ایستم بر نوك آن قله ى كوه
و نظر اندازم
عمق این فاجعه را
از كه پرسم این راز
یــك بگوید با من
به چه میزانى باید سنجید
به چه تدبیرى عمقش را دید
یــا چــگونه فهمید
كه دل سوخته ى
یـــك مــادر
كه ز دستش رفت است
آن فرزند
از چه رو از چه سبب
مـى سـوزد
عمق این سوختگى
تا به كجاست
كه تواند گوید
جز دل سوخته ى
یــك مــادر
مـن سخن ها دارم
دل من بشكسته
غم گرفته است
مــرا
چند روزى است
به خود مى پیچم
در دلم مى گریم
در نوك قله ى آن كوه بلند
سر به بالا فكنم
چند لختى به خود جذب شدم
و به خود گفتم
مـــــــــــــن
شـِكـوهِ از او بكنم
شـِكـوهِ بر او بكنم
ناله سر مى دادم
هق هقى مى كردم
و به او مى گفتم
این چه صبرى است
عــــظــــیـــم
تا به كى مى خواهى
ناظر این همه
زشــتى بــاشى
زشت تر از این هست
كه به نامت بكنند
جور و جفا
و بگویند كه او خود خواسته
و تــو ناظر باشى !
زشت تر از این هست
كه سیاهى بزنند
بر رخ آن روى
ســـپـــیــد
و به فریاد بــگـویـند
بـتـرسید از او
تو به من جان دادى
تو به من عشق و محبت دادى
پــس چرا باید من
من موجود
در این جام وجود
تــــرس
بر خـود بنهم
مگر این نیست
كه خود
نام نهادى
بر خود
و به كرات بر آن
ضربه زدى
و بگفتى به همه
كه منم من
الله
یاد باشد به شما
كه منم مطلق در
زیبائی
كه منم مطلق در
مهربانى
من سخن ها دارم
من سخن با كه بگویم
جز تـــــــــو
تـو كه نزدیك تر از
آن رگ گردن
هستى
از دلم مى دانى
وز چه رو مى سوزم
و به زشــتـان
گــویــم
تـو كه بر دار زنى
تو كه بر خاك فكندى
او را
و در آن بیرحمى
رشته كردى
دل آن مادر را
باش یادت
این حرف
كه تو از زشت ترین زشتانى
و سیاهى به رخت
مانده است
تا به ابد
و همین بس كه ترا
رو سیاهت نامند
و بدان
اى جاهل
كه خــدا ناظر من نیست
فقط
كـه خــدا نـاظـر مـاست
كـه خــدا نـاطـر مـاست

عـلـى سـرمدى


بــلــوچــســتــان

بلوچستـــــــان ! مئی ماهانی ماه ئے

مـئی کــُلّ ئے تـــو کــُلاّنی سِــپاه ئے

مـُدامی شـات و سـر بُرز ات بگند اوں

مـئی هَست و مـئی زنــد ءِ بــِراه ئے


بلوچستـــــــان ! مئی پُلیں جهان ئے

جهان و هَست و بـودانی نِـشـان ئے

تـَرا پــَهــر انــت تــرا راجـدپـتـر و نــام

زِر و کوه ئے و تـو شـَهـر و گِـدان ئے


بلوچستـــــــان ! تـرا آزاتی انت نــام

سَرمَــچار تئی سَـر مَچنڈ انت مُدام

دُژمـنـان اِت کـُـوْژگـَلِـک بَــنــت تـَمـام

دوست و دُژمن ترا یک بَنْت په سلام


بلوچستـــــــان ! جهان ءِ پـُل ئے آبات

مـدامـی سَبـز ، دنـیـای ءِ دِل ءَ شات

وتی بَیرَک وتی نام ، لـَبـز وتی گـوات

مـدامـی یـک تـئـی راج و تـئـی زات


تَـوَئے مَـلّ ئے گوں دنیـای ءِ هـَـزاراں

هـَمـُک دَؤر ءَ وتـی تــو مَــٹ مـَـزاراں

نه ترا داشتـگ انت گــوریــچ لـَـواراں

مئی مارشت ، تـرا دنیا گوں چـاراں


بلوچستـان!توئے مئی همبلی ساه

پما دیـن ئے تـو پـَـجار ، مهرانی ٹـاه

پـه بــلـوچـاں تــو مـُـدام ئے نـیــکراه

پـه جهـان ءَ نیک دوست و نیک شاه

کریم بلوچ _ تـَـهـل
هرگز از مرگ نهراسیده ام

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی افزون باشد

خسته

خسته از دیروز و امروز

خسته از تکرار هر روز


نشسته ام: ***

درخلوت متروک یک پارک

با سیگاری خاموش در دستم

کسی نمی آید

هیچ صدایی نیست


نیمکت ها: ***

ساکت

درخت ها هم حتی هیچ نمی گویند

هیچ


تنها: ***

هوهوی باد مزاحم

.............


سکوت

متن آسانی است

که معمولا اشتباه خوانده می شود....

آ / آتاناسیو


و

... همه چیز آغازی دیگر دارد

When we were stuggling with apartheid
We spoke of people Power
You had to be with the people to make changes happen
De Smond Tutu
Former Archbishop of South Africa
A good head and a good heart are always a formidable combination

Nelson Mandela
من ز مقصدها،
پی مقصود های پوچ افتادم!!
تا تمام خوب ها رفتند
و خوبی ماند در یادم ...

من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت؛
بهارم رفت،
عشقم مرد،
یادم رفت
گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده را بگیری مردی

All that we are is the result of what we have thought. If a man speaks or acts with an evil thought, pain follows him. If a man speaks or acts with a pure thought, happiness follows him, like a shadow that never leaves him

Buddha

نکته!

از بين وسايلت به سختی مي‌توانی چيزی برای دور انداختن بيابی، ولی از بين دورريخته‌ها، چيزهای زيادی برای برگرداندن پيدا مي‌کنی.
چرا؟

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر



قیصر امین پور
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند


جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
...
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

من ،

چه باشم

و

چه نباشم ،

رُستنی ها

از باغچه های بی فروغ

خواهند روئید

و همه ی برگ های پاییزی

بی شک ،

بر سر رهگذرانی

که سایه هاشان را فروخته اند ،

فرو خواهند ریخت .




آری
درختِ افتاده
درخت مرده است

اما
افتادن همیشه مُردن نیست

رودخانه‌يی كه بیفتد
آبشار بلند می‌شود


اگر دل دلیل است ....



سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم



قیصر امین پور
آرام آرام در غربت تنهایی تاب می خورم.
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.


دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
هوشنگ ابتهاج( ه.الف.سایه)

نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری

آدم‌ها اگر فراموش شوند

نه گل و برگي دارند

كه زرد و پژمرده شود

نه خاكي

كه خشك و كم‌آب

آدم‌ها اگر فراموش شوند...

شش‌جهت است این وطن
قبله در او یکی مجو
بی‌وطنی ست قبله‌گه
در عدم آشیانه کن!
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند...
آرام آرام در غربت تنهایی تاب می خورم.
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.

اين زبان دل‌افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد کسش، هيچ
ما که در اين جهانيم، سوزان
حرف خود را بگيريم، دنبال

در این شبِ تارِ بی‌روزن،

من ماندم و من.

وقتِ پیوستن به رؤیاها

چه هنگام است؟



...اعتراف می کنم

اعتراف می کنم

با آزادی همکاری داشته ام

اما ،

هیچ گاه آزاد نبوده ام.

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
ور هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.


جبران خلیل جبران



با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم

اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟



پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم

با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم!



شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي

اي بغض بي‌گناهي بشكن به هاي‌هايم



سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان

ديو است پيش رويم، غول است در قفايم



بر توده‌هاي نعش است پايي كه مي‌گذارم

بر چشمه‌هاي خون است چشمي كه مي‌گشايم



در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان

با برگ همزبانم، با باد هنموايم



آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند

تيغ است بر گلويم، حرفي‌ست با خدايم

...
فریدون مشیری
زرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این‌همه از سابقه نومید مشو…

بیرون از این بازی
یادت باشد
من ازشهری آمده ام
که خاطره های نم کشیده اش
از هیچ پنجره ای بیرون نمی زند......

روزگاري رفت و من در هر زمان
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي

هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است ...

برای رسیدن به دور دست ها، باید از نزدیکی ها گذشت، اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست.
کریستین بوبن

حقیقت زندگی چه دشوار است برای آن مشتاق مرگ،

که به خاطر دیگران زندگی می کند.


جبران خلیل جبران

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.

سهراب سپهری

این روزها حق با همه هست!...

زیاد سر به سر این خیابان نگذارید

خسته است و تلخ و روزگار بدی را پشت سر گذاشته

این خیابان خودش را به حد کافی گناهکار می داند

از دستش نمی آید "کوچ " کند

و متاسفانه

عوض کردن اسمش هیچ چیز را عوض نمی کند.

زیاد سر به سر این خیابان نگذارید.
هر چه قدر میخواهی زیر باران قدم بزن اینجا چتر ها ههمه وارونه اند...

زندگی ات را دیدی حل می شود با جنجالی اسرار آمیز

در هیزم که تحلیل می رود در جرقه و شعله

بعد در سکوت ودر دود میرود ازدست

و از خویش میپرسی: آیا گرما بخشید؟

آیا شناخت یکی از شکلهای آتش را ؟

آیا سوخت و روشنایی دا د با شعله اش

گر چنین نیست همه چیز بیهوده است

دود و خاکستر بخشیدنی نخواهند بود

برای اینکه تاریکی را فتح نکردند

همچو هیزم که میسوزد در خانه ای تهی

یا غاری پر از مردگان ....

خوزه امیلیو پاچکو

به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده ست

در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست

در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست

گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست

فاضل نظری

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

می دانی چیست؟در این زندگی دو چیز خوب وجود دارند:

ازادی فکر و ازادی عمل.

...

من شخصا ازادی فکر را ترجیح میدهم

سامرست موام
انسان والا همیشه به شرافت می اندیشد

انسان عادی به اسایش خود........

همیشه قفل مانده ایی....

نمیدانم در این اتاق چه چیزی هست که

باز نمیشوی به سوی هیچ بی نهایتی؟؟؟؟؟!!!

نه می مانی.. نه می روی ... نه.......

ما فاتحانِ

شهرهایِ

رفته بر بادیم


خسته ای!

استراحت کن ای مرگ!

پنجه از گردن شیر بردار!

پیش از این‌ها به تو تن نداده ست

بعد از این هم

خودت را میازار!

سكوت چیست بجز حرف‌های ناگفته

من از گفتن می‌مانم، اما زبان گنجشكان

زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت است...

من عریانم، عریانم، عریانم

مثلِ سکوت های میان کلام هایِ

محبت

عریانم

و زخم هایِ من همه از عشق است

از عشق از عشق از عشق...



"فروغ فرخ زاد"

من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت

برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي
در کویِ نیکِ نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی، تغییر کن قضا را !

سكوت آب
مي‌تواند
خشكي باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم
مي‌تواند
گرسنگي باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصوير كن !


هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یاری،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !



منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وَش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور



نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .



سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است ...



مهدی اخوان ثالث

شعری از احمد شاملو



من اميدم را در يأس يافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد يافتم

و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم

گر گرفتم

زندگي با من كينه داشت

من به زندگي لبخند زدم

خاك با من دشمن بود

من بر خاك خفتم

چرا كه زندگي سياهي نيست

چرا كه خاك خوب است






مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن
گل‌های بهاری، رؤیای زمستان هستند.
دستي كه به دست من بپيوندد، نيست

صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست

زنجير، فراوانِ فراوان، اما

چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست



آدم‌ها اگر فراموش شوند

نه گل و برگي دارند

كه زرد و پژمرده شود

نه خاكي

كه خشك و كم‌آب

آدم‌ها اگر فراموش شوند...

ظلم ظالم، جور صیّاد

آشیانم، داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن!

نو بهار است، گل به بار است

ابر چشمم، ژاله بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است.

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین!

جانب عاشق نگه ای تازه گل، از این

بیشتر کن! بیشتر کن! بیشتر کن!

مرغ بیدل، شرح هجران،

مختصر، مختصر کن!


مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

« مأیوس مباش
آخرین کلیدی که درجیب داری
شاید که قفل را بگشاید »
ناپلیون

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي
درخور پروردن اين دانه نيست.

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به
کفشهایم فکر کنم.

دکتر شریعتی

بی اجازه آمده بودم
بی اجازه زیستم
بی اجازه خواهم رفت!
بی اجازه دفن‌َم كنید

ما ایستاده‌ایم !
كوه
حتا اگر بخواهد
نمی‌تواند بنشیند

به پيش پر مي كشيم و
به پس مي نگريم.
چه بهشتي بود!
چه جهنمي بود!
مردم ميهن من
آينده را مرور مي كنند.
آندري وزنسنسكي

زندگي دام نيست،
عشق دام نيست،
حتا مرگ، دام نيست
چرا كه يارانِ گم‌شده آزادند
آزاد و پاك...


سر من فداي راهي كه سوار خواهي آمد
به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم
پس از آن‌كه من نمانم، به‌چه كار خواهي آمد
غم و قصه فراقت بكشد چنان كه دائم
اگرم چو بخت روزي به‌كنار خواهي آمد
منم و دلي و آهي، ره تو درون اين دل
مرو ايمن اندر اين ره كه فگار خواهي آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف
به‌اميد آن‌كه روزي به شكار خواهي آمد
كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان
به‌جنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد!
به‌يك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو
چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد
"امير خسرو دهلوي

آه ، باران ،
اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم -
آيا‌، چيره خواهي شد ؟


فریدون مشیری
...
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .
...

نمي خواهم بميرم ، اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟


فریدون مشیری

من یك انسانم

من هنوز یك انسانم

من هر روز یك انسانم... !

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آ ب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

It is better to be hated for who you are than to be loved for what you are not!

Andre Gide

مورد تنفر واقع شدن، بخاطر آن‌چه هستی؛ از مورد مهر واقع شدن به‌خاطر آن‌چه که نیستی، بهتر است!

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله ماست
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطرهها را نفروشيد
در شهر شما باري اگر عشق فروشي است
هم، غيرت آبادي ما را نفروشيد
تنها، به خدا، دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچهي راز خدا را نفروشيد
در دست خدا آينهاي جز دل ما نيست
آيينه شماييد، شما را نفروشيد
در پيلهي پروانه به جز کرم نلولد
پروانهي پرواز رها را نفروشيد
يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم
اين هرولهي سعي و صفا را نفروشيد
دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظرهي دورنما را نفروشيد

رفیقان یک به یک در خاک رفتند
بسا شـاد و بسـا غمـناک رفتـنـد
چو باید عاقبت رفتن از این دشت
خوشا آنان که چون گل پاک رفتند
در اوج يقين اگر چه ترديدي هست
در هر قفسي كليد اميدي هست
دریا طوفانی می شود
آرام می گیرد
اما هرگز نمی میرد
این‌جا، همان‌جایی است
که می‌خواهی آن را بشناسی
که در آن خانه می‌کنی
و نمی‌توانی تصورش کنی
جایی که سرانجام، تو را
شکست خواهد داد.
آن‌جا که واژه‌ی «چرا» خشک
می‌شود و
پوک می‌شود،
این‌جا قحطی‌زده است.

مارگارت آتوود
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
لنگستن هیوز
ای تمامی دروازه‌های جهان!
مرا به بازیافتن فریاد گم‌شده‌ی خویش
مددی کنید!
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است
تو مي‌بايد خامُشي بگزيني
به جز دروغ‌ات اگر پيامي


نمي‌تواند بود،
اما اگرت مجال ِ آن هست


که به‌آزادی


ناله‌يي کني
فريادی درافکن
و جان‌ات را به‌تمامي


پشتوانه‌ی پرتاب ِ آن کن!
احمد شاملو
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود ...
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت شد در جریده عالم دوام ما

هرگز شب را باور نكردم
چراكه در فراسوي دهليزش
به اميد دريچه‌يي دل بسته بودم!
A man who is made for freedom has got to take tremendous risk and take everything

Mahatma Gandhi

بیزارم
بیزارم از اینهمه نفرت
از اینهمه درد
از اینهمه دروغ مقدس
بیزارم
از کوچه های سیاه وازتقدس دریوزه گی
بیزارم

تا سپیده دم حقیقت وعشق
فقط یک نفس فاصله است
فقط یک نفس