بــلــوچــســتــان

بلوچستـــــــان ! مئی ماهانی ماه ئے

مـئی کــُلّ ئے تـــو کــُلاّنی سِــپاه ئے

مـُدامی شـات و سـر بُرز ات بگند اوں

مـئی هَست و مـئی زنــد ءِ بــِراه ئے


بلوچستـــــــان ! مئی پُلیں جهان ئے

جهان و هَست و بـودانی نِـشـان ئے

تـَرا پــَهــر انــت تــرا راجـدپـتـر و نــام

زِر و کوه ئے و تـو شـَهـر و گِـدان ئے


بلوچستـــــــان ! تـرا آزاتی انت نــام

سَرمَــچار تئی سَـر مَچنڈ انت مُدام

دُژمـنـان اِت کـُـوْژگـَلِـک بَــنــت تـَمـام

دوست و دُژمن ترا یک بَنْت په سلام


بلوچستـــــــان ! جهان ءِ پـُل ئے آبات

مـدامـی سَبـز ، دنـیـای ءِ دِل ءَ شات

وتی بَیرَک وتی نام ، لـَبـز وتی گـوات

مـدامـی یـک تـئـی راج و تـئـی زات


تَـوَئے مَـلّ ئے گوں دنیـای ءِ هـَـزاراں

هـَمـُک دَؤر ءَ وتـی تــو مَــٹ مـَـزاراں

نه ترا داشتـگ انت گــوریــچ لـَـواراں

مئی مارشت ، تـرا دنیا گوں چـاراں


بلوچستـان!توئے مئی همبلی ساه

پما دیـن ئے تـو پـَـجار ، مهرانی ٹـاه

پـه بــلـوچـاں تــو مـُـدام ئے نـیــکراه

پـه جهـان ءَ نیک دوست و نیک شاه

کریم بلوچ _ تـَـهـل
هرگز از مرگ نهراسیده ام

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی افزون باشد

خسته

خسته از دیروز و امروز

خسته از تکرار هر روز


نشسته ام: ***

درخلوت متروک یک پارک

با سیگاری خاموش در دستم

کسی نمی آید

هیچ صدایی نیست


نیمکت ها: ***

ساکت

درخت ها هم حتی هیچ نمی گویند

هیچ


تنها: ***

هوهوی باد مزاحم

.............


سکوت

متن آسانی است

که معمولا اشتباه خوانده می شود....

آ / آتاناسیو


و

... همه چیز آغازی دیگر دارد

When we were stuggling with apartheid
We spoke of people Power
You had to be with the people to make changes happen
De Smond Tutu
Former Archbishop of South Africa
A good head and a good heart are always a formidable combination

Nelson Mandela
من ز مقصدها،
پی مقصود های پوچ افتادم!!
تا تمام خوب ها رفتند
و خوبی ماند در یادم ...

من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت؛
بهارم رفت،
عشقم مرد،
یادم رفت
گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده را بگیری مردی

All that we are is the result of what we have thought. If a man speaks or acts with an evil thought, pain follows him. If a man speaks or acts with a pure thought, happiness follows him, like a shadow that never leaves him

Buddha

نکته!

از بين وسايلت به سختی مي‌توانی چيزی برای دور انداختن بيابی، ولی از بين دورريخته‌ها، چيزهای زيادی برای برگرداندن پيدا مي‌کنی.
چرا؟

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر



قیصر امین پور
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند


جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
...
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

من ،

چه باشم

و

چه نباشم ،

رُستنی ها

از باغچه های بی فروغ

خواهند روئید

و همه ی برگ های پاییزی

بی شک ،

بر سر رهگذرانی

که سایه هاشان را فروخته اند ،

فرو خواهند ریخت .




آری
درختِ افتاده
درخت مرده است

اما
افتادن همیشه مُردن نیست

رودخانه‌يی كه بیفتد
آبشار بلند می‌شود


اگر دل دلیل است ....



سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم



قیصر امین پور
آرام آرام در غربت تنهایی تاب می خورم.
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.


دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
هوشنگ ابتهاج( ه.الف.سایه)

نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری

آدم‌ها اگر فراموش شوند

نه گل و برگي دارند

كه زرد و پژمرده شود

نه خاكي

كه خشك و كم‌آب

آدم‌ها اگر فراموش شوند...

شش‌جهت است این وطن
قبله در او یکی مجو
بی‌وطنی ست قبله‌گه
در عدم آشیانه کن!
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند...
آرام آرام در غربت تنهایی تاب می خورم.
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.

اين زبان دل‌افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد کسش، هيچ
ما که در اين جهانيم، سوزان
حرف خود را بگيريم، دنبال

در این شبِ تارِ بی‌روزن،

من ماندم و من.

وقتِ پیوستن به رؤیاها

چه هنگام است؟



...اعتراف می کنم

اعتراف می کنم

با آزادی همکاری داشته ام

اما ،

هیچ گاه آزاد نبوده ام.

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
ور هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.


جبران خلیل جبران



با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم

اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟



پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم

با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم!



شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي

اي بغض بي‌گناهي بشكن به هاي‌هايم



سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان

ديو است پيش رويم، غول است در قفايم



بر توده‌هاي نعش است پايي كه مي‌گذارم

بر چشمه‌هاي خون است چشمي كه مي‌گشايم



در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان

با برگ همزبانم، با باد هنموايم



آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند

تيغ است بر گلويم، حرفي‌ست با خدايم

...
فریدون مشیری
زرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این‌همه از سابقه نومید مشو…

بیرون از این بازی
یادت باشد
من ازشهری آمده ام
که خاطره های نم کشیده اش
از هیچ پنجره ای بیرون نمی زند......

روزگاري رفت و من در هر زمان
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي

هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است ...

برای رسیدن به دور دست ها، باید از نزدیکی ها گذشت، اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست.
کریستین بوبن

حقیقت زندگی چه دشوار است برای آن مشتاق مرگ،

که به خاطر دیگران زندگی می کند.


جبران خلیل جبران

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.

سهراب سپهری

این روزها حق با همه هست!...

زیاد سر به سر این خیابان نگذارید

خسته است و تلخ و روزگار بدی را پشت سر گذاشته

این خیابان خودش را به حد کافی گناهکار می داند

از دستش نمی آید "کوچ " کند

و متاسفانه

عوض کردن اسمش هیچ چیز را عوض نمی کند.

زیاد سر به سر این خیابان نگذارید.
هر چه قدر میخواهی زیر باران قدم بزن اینجا چتر ها ههمه وارونه اند...

زندگی ات را دیدی حل می شود با جنجالی اسرار آمیز

در هیزم که تحلیل می رود در جرقه و شعله

بعد در سکوت ودر دود میرود ازدست

و از خویش میپرسی: آیا گرما بخشید؟

آیا شناخت یکی از شکلهای آتش را ؟

آیا سوخت و روشنایی دا د با شعله اش

گر چنین نیست همه چیز بیهوده است

دود و خاکستر بخشیدنی نخواهند بود

برای اینکه تاریکی را فتح نکردند

همچو هیزم که میسوزد در خانه ای تهی

یا غاری پر از مردگان ....

خوزه امیلیو پاچکو

به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده ست

در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست

در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست

گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست

فاضل نظری

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

می دانی چیست؟در این زندگی دو چیز خوب وجود دارند:

ازادی فکر و ازادی عمل.

...

من شخصا ازادی فکر را ترجیح میدهم

سامرست موام
انسان والا همیشه به شرافت می اندیشد

انسان عادی به اسایش خود........

همیشه قفل مانده ایی....

نمیدانم در این اتاق چه چیزی هست که

باز نمیشوی به سوی هیچ بی نهایتی؟؟؟؟؟!!!

نه می مانی.. نه می روی ... نه.......

ما فاتحانِ

شهرهایِ

رفته بر بادیم


خسته ای!

استراحت کن ای مرگ!

پنجه از گردن شیر بردار!

پیش از این‌ها به تو تن نداده ست

بعد از این هم

خودت را میازار!

سكوت چیست بجز حرف‌های ناگفته

من از گفتن می‌مانم، اما زبان گنجشكان

زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت است...

من عریانم، عریانم، عریانم

مثلِ سکوت های میان کلام هایِ

محبت

عریانم

و زخم هایِ من همه از عشق است

از عشق از عشق از عشق...



"فروغ فرخ زاد"

من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت

برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي
در کویِ نیکِ نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی، تغییر کن قضا را !

سكوت آب
مي‌تواند
خشكي باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم
مي‌تواند
گرسنگي باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصوير كن !


هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یاری،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !



منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وَش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور



نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .



سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است ...



مهدی اخوان ثالث

شعری از احمد شاملو



من اميدم را در يأس يافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد يافتم

و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم

گر گرفتم

زندگي با من كينه داشت

من به زندگي لبخند زدم

خاك با من دشمن بود

من بر خاك خفتم

چرا كه زندگي سياهي نيست

چرا كه خاك خوب است






مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن
گل‌های بهاری، رؤیای زمستان هستند.
دستي كه به دست من بپيوندد، نيست

صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست

زنجير، فراوانِ فراوان، اما

چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست



آدم‌ها اگر فراموش شوند

نه گل و برگي دارند

كه زرد و پژمرده شود

نه خاكي

كه خشك و كم‌آب

آدم‌ها اگر فراموش شوند...

ظلم ظالم، جور صیّاد

آشیانم، داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن!

نو بهار است، گل به بار است

ابر چشمم، ژاله بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است.

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین!

جانب عاشق نگه ای تازه گل، از این

بیشتر کن! بیشتر کن! بیشتر کن!

مرغ بیدل، شرح هجران،

مختصر، مختصر کن!


مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

« مأیوس مباش
آخرین کلیدی که درجیب داری
شاید که قفل را بگشاید »
ناپلیون

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي
درخور پروردن اين دانه نيست.

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به
کفشهایم فکر کنم.

دکتر شریعتی

بی اجازه آمده بودم
بی اجازه زیستم
بی اجازه خواهم رفت!
بی اجازه دفن‌َم كنید

ما ایستاده‌ایم !
كوه
حتا اگر بخواهد
نمی‌تواند بنشیند

به پيش پر مي كشيم و
به پس مي نگريم.
چه بهشتي بود!
چه جهنمي بود!
مردم ميهن من
آينده را مرور مي كنند.
آندري وزنسنسكي

زندگي دام نيست،
عشق دام نيست،
حتا مرگ، دام نيست
چرا كه يارانِ گم‌شده آزادند
آزاد و پاك...


سر من فداي راهي كه سوار خواهي آمد
به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم
پس از آن‌كه من نمانم، به‌چه كار خواهي آمد
غم و قصه فراقت بكشد چنان كه دائم
اگرم چو بخت روزي به‌كنار خواهي آمد
منم و دلي و آهي، ره تو درون اين دل
مرو ايمن اندر اين ره كه فگار خواهي آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر كف
به‌اميد آن‌كه روزي به شكار خواهي آمد
كششي كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان
به‌جنازه گر نيايي، به مزار خواهي آمد!
به‌يك آمدن ربودي، دل و دين و جان خسرو
چه شود اگر بدينسان دو سه بار خواهي آمد
"امير خسرو دهلوي

آه ، باران ،
اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم -
آيا‌، چيره خواهي شد ؟


فریدون مشیری
...
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .
...

نمي خواهم بميرم ، اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟


فریدون مشیری

من یك انسانم

من هنوز یك انسانم

من هر روز یك انسانم... !

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آ ب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

It is better to be hated for who you are than to be loved for what you are not!

Andre Gide

مورد تنفر واقع شدن، بخاطر آن‌چه هستی؛ از مورد مهر واقع شدن به‌خاطر آن‌چه که نیستی، بهتر است!

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله ماست
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطرهها را نفروشيد
در شهر شما باري اگر عشق فروشي است
هم، غيرت آبادي ما را نفروشيد
تنها، به خدا، دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچهي راز خدا را نفروشيد
در دست خدا آينهاي جز دل ما نيست
آيينه شماييد، شما را نفروشيد
در پيلهي پروانه به جز کرم نلولد
پروانهي پرواز رها را نفروشيد
يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم
اين هرولهي سعي و صفا را نفروشيد
دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظرهي دورنما را نفروشيد

رفیقان یک به یک در خاک رفتند
بسا شـاد و بسـا غمـناک رفتـنـد
چو باید عاقبت رفتن از این دشت
خوشا آنان که چون گل پاک رفتند
در اوج يقين اگر چه ترديدي هست
در هر قفسي كليد اميدي هست
دریا طوفانی می شود
آرام می گیرد
اما هرگز نمی میرد
این‌جا، همان‌جایی است
که می‌خواهی آن را بشناسی
که در آن خانه می‌کنی
و نمی‌توانی تصورش کنی
جایی که سرانجام، تو را
شکست خواهد داد.
آن‌جا که واژه‌ی «چرا» خشک
می‌شود و
پوک می‌شود،
این‌جا قحطی‌زده است.

مارگارت آتوود
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
لنگستن هیوز
ای تمامی دروازه‌های جهان!
مرا به بازیافتن فریاد گم‌شده‌ی خویش
مددی کنید!
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است
تو مي‌بايد خامُشي بگزيني
به جز دروغ‌ات اگر پيامي


نمي‌تواند بود،
اما اگرت مجال ِ آن هست


که به‌آزادی


ناله‌يي کني
فريادی درافکن
و جان‌ات را به‌تمامي


پشتوانه‌ی پرتاب ِ آن کن!
احمد شاملو
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود ...
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت شد در جریده عالم دوام ما

هرگز شب را باور نكردم
چراكه در فراسوي دهليزش
به اميد دريچه‌يي دل بسته بودم!
A man who is made for freedom has got to take tremendous risk and take everything

Mahatma Gandhi

بیزارم
بیزارم از اینهمه نفرت
از اینهمه درد
از اینهمه دروغ مقدس
بیزارم
از کوچه های سیاه وازتقدس دریوزه گی
بیزارم

تا سپیده دم حقیقت وعشق
فقط یک نفس فاصله است
فقط یک نفس

نفس ِ
خشم‌آگين ِ مرا
تُند و
بريده
در آغوش
مي‌فشاری
و من احساس مي‌کنم که رها مي‌شوم
و عشق
مرگ ِ رهايي‌بخش ِ مرا
از تمامي ِ تلخي‌ها
مي‌آکند.

بهشت ِ من جنگل ِ شوکران‌هاست
و شهادت ِ مرا پاياني نيست.
احمد شاملو
اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتا
با نان ِ خشک ِشان. ــ
و کاردهای شان را

جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.
احمد شاملو

گفتن یا نگفتن ، مسئله این است ...

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
(دکتر شریعتی)
داشتن کافی نیست ، باید اقدام کرد .
خواستن کافی نیست ، باید کاری کرد
A succussful leader is not one who insist his ideas are the best
A great leader is someone who encourages others to give ideas
If possible you sould help others
If not possible at least you sould do no harm
بهر جنگ ما آوازها سر داده ایم
و شاهان کور و از خون بیخته،
گوش به آهنگ رزم،تکیه بر تخت داده اند؛
پس این رزم نجیبانه تر چرا بی آواز مانده است؟!
رزم آنان که از دور در پی نور بودند،
آنان که پیروزی به یاریشان به دست آمد،
گرچه ،خود بر آن دانا نبودند.
اینان همان کاشفان خاموشند،
همان پیشگامان تنها،
همان بندیان و در تبعید ماندگان،
به خون خفتگان ،
راست جویان،
همانان که آتش را،
از این دوران به آن دوران،
و از دستی به دستی،
شعله ور واداشتند.
If nation values anything more than freedom
It will lose its freedom
Somerst Maugham
دیری بامن سخن به درشتی گفته اید
خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید
احمـــد شامــلو
دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را-
دانسته -
بیازارد!...
د رضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت!
فریدون مشیری
بي حكمتي نرفت از اين دست، آنچه را
هيچ آزموده ، ريسمان سياه و سپيد را
هرگز به جاي مار نخواهد گرفت،آه
اين تهمتي بزرگ به مار است،
و شستن گناه ز دامان ريسمان
We gain freedom when we have paid the full price for our right to live
Tagore
بزرگترین زندان یک انسان،ذهن خود او می تواند باشد.
کیستند این بیگانه های درونم
در کارِ قسمت کردن ؛ پاره پاره کردن،
تکه تکه کردن جانم
و تملک هر پاره ام؟
جسم من ،صحنه نبرد،من تماشاچی
به انتظار پایان نبردی بی پایان
خسته ام از میدان نبرد بودن
از تماشاچی بودن
در جسم خود
صحنه را به آنها وامی گذارم
در من به اندازه کافی برای همه تان،"من" هست
هر چه می خواهید بردارید و بروید
جسم و جانم از آن شما
برای من هم در این میانه:
یک هیچ...
آیا "مخالفت" ،گاه خود نیز به یک ایدئولوژی بدل نمی شود؟
گفتن چیزی به کسی که آنرا نمی فهمد،[یا بدتر از آن؛نمی خواهد بفهمد] بیهوده است.
Ludwig Wittgenstein
خطرناک ترين است ;
محترم شمردن اويی که خود را محترم نمی شمارد...
حریفا!
میزبانا!
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست،
مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی،
صحبت سرما و دندان است.
مهدی اخوان ثالث
مرا محکوم کنید مهم نیست .تاریخ تبرئه ام خواهد کرد !
حتی رسوم و سنن نیک اگر دامنه شان تنگ شود
و به شکل یک فشار متحدالشکل اجتماعی درآید
ممکن است جهان را فاسد سازد
افتادن در گل و لای ننگ نیست
ننگ این است كه آنجا بمانی !
برای مرد انقلابی شکست چون سکوی پرش است
و بعنوان سرچشمه نظریه ، شکست غنی تر از پیروزی است
زیرا سرشار از تجربه و معرفت است
رژی دبره
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
خیام
زندگی زمینی است پهناور که هر کس سهمی دارد از آن
سهم من همین است
انتظار محکومی که در زندان منتظر حکم اعدام است
یکی مرگ را زیست
آن چنان که تپش قلب برآماسیده اش همه از زورق شکسته آزادی شد
جانش مملو از نفرت بی دریغ "یقین"
و گلوگاهش خود فریاد آن یکتا یقین بود:"الله اکبر!"
دریغا که خوبی خدا به وسعت درد نبود
و بزرگیش کبودی تن رنجوری بود که مرگ را زیباترین نام می دانست

افسوس!کاش می دانستند آزادی فرو چکاندن قطره های جان بر نیزه های عداوت نیست
وهنش نه گلوله و شمشیر غرقه به سم عدالت است
نه آفریننده ای که آفریده اش را دشنام می دهد
حضورش نه چهار راه سعادت است و نه گریزگاه عدالت
کاش می دانستند مرگ والاترین آزادی نیست
چرا که شهید مرگش نه از درشتی گلوله که از تب تحقیر است
نه جهان به آخر رسیده است و نه قرار است که سلطنت جابرانه ی ابلیس
برای ابد بر پهنه ی زمین مستقر بماند .
شاملو
گوں ظالم و سرزوراں نہ بیت گپ و حبر
رحم ءَ پہ، عرض گوئریشاں تو مبـــــــر
گر عاقل و دانــا و گــھ و سرحــا لــــــے
چیشاں بگر حقاں وتی گوں تیگ و تبـــر
نمیرانیں میر گل خان نصیر
اینجا زمین نه زمین است و آسمان نه آسمان!
...
گلهای پامچال باغچه
رنگهایشان را
به دست باد راهی سفر کرده اند!
و کاسه ی آبشان پیش از فروریختن
"شکسته است"
اینجا پژواک صدا
تا عدم بر بال چند پروانه جاری می شود
اما
دو قدم مانده به دیوار عبور...باز باز می گردد.
اینجا
قفس پرندگان را
پشت دیوار بلند حسرت
"آویزان می کنند"
تا صدای چهچه آزادی
استخوانهایشان خورد کند
و شکنجه ی ماهی ها!
دیدن منظره ی آبی دریاهاست...
نازنین اینجا
آب را بر پولک هایشان می کوبند
و منت تنگ را محکم تر...

پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در لانه چه می کنید؟؟؟

من عشق نمی ورزم به شمشیر درخشان برای تیزی آن.
من عشق نمی ورزم به تیر کمان به علت چابکی و تیزرویی آن.
من عشق نمی ورزم به جنگجو برای شکوه و جلالش ،
بلکه من فقط به آنچه که شمشیر و تیر و جنگجو از آن دفاع می کنند عشق می ورزم
آزاد بلوچ

من چیزی آموختم که به هنگام مرگ
در مورد همگان صادق است :
احساس لطیف شما چه مفهومی دارد
اگر برون فکنی نکنید ؟
ثمر دانش شما چیست ؟
اگر بار و بر ندهد ؟
...

به شما می گویم :
قبل از ترک جهان به فکر باشید
که نیک بودن به تنهایی کار ساز نیست
بلکه باید دنیایی زیباتر ساخت و آنگاه ترکش کرد

برتولت برشت
The only liberation struggle worth fighting is a struggle inspired by love.Love is the beginning, middle and end of liberation.Without love, there can be no liberation worthy of the nameFrom many small streams, a mighty river flows.We are the small streams that can make a mighty river for human freedom
Every successful emancipation struggle is a collective one.Every true emancipation struggle is for the sake of the individual
نسل من دیگر نخواب
سهم تو آزادگی ست
آسمان از آن توست
خانه گر ویرانه ای ست
نسل من دیگر نخواب
این سیاهی دخمه ای ست
از شکفتن ها جداست
ارمغانش دشمنی ست
نسل من دیگر نخواب
هر بنفشه طعمه ای ست
خون ز چنگال ستم،
می چکد آلاله نیست
نسل من دیگر نخواب
شعر من موعظه نیست
یک سوأل است تو بدان
تا به کی باید گریست؟
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا
قبل از هر فریادی لازم است
Never interrupt your enemy when he is making a mistake
Napoleon Bonaparte

سرزمینم با من سخن می گوید

در خود و بسی دور از خود و غرقه درغفلت خود بودم که ناگاه نسیم یاد در سرای ذهنم وزیدن گرفت، نسیمی که از جنس فراق بود. نسیمی که روحم را بر فراز آن دوردست کهن، آن خاک پاک، آن صحرای طلایی، آن کوههای استوار با صلابت، آن دریای نیلگون آرام وآن نخلستانهای تشنه،برد.
نسیم یادی که با خود، نمایی از سیاهی(گدام) چادرهای عشایر غیوربلوچ وآسمان الماس نشان کویر و خارستان بیابانهای بی انتهای وطنم بلوچستان آورده بود .نسیمی پیام آور بود که راوی ناگفته ها و نا شنیده ها،اسطوره ها ، افسانه ها و حماسه هایی از رادمردان خفته در خاکش بود، ودردناکتر از فراق و غربتم، از درد و ناله ، شکنجه و ضجه سرزمین مظلومم بلوچستان حکایت می کرد.
نسیمی که با زوزه های جانکاه خویش سعی درفاش نمودن جنایتی هولناک می کرد.
نسیم مرا گفت : ای جلاوطن آواره، بیا اکنون به مظلومیت سرایت بنگر! بیا و اکنون صدای شیون و مویه را از غربت سرزمینت بشنو! بیا و آه های سوزناک مادران دیارت که هر کدام بر سوگ سیاه فرزندی جوان سر و صورت می خراشد را به گوش جان بسپار،.بیا بنگر که کودکان بیشماری که به دست بی مهر ظالمان یتیم گشته اند چگونه بر مزار پدران شهیدشان می گریند و می نالند و شکوه ناملایمتی های بیگانگان را با خاکی بیجان در میان می گذراند. بیا و بنگر که چگونه غرور و عزت زنان ومردان، نونهالان، جوانان وپیران سرزمینت در زیر چکمه های دژخیمان لگدمال می شوند.گفتم نسیما! مرا با غم فراق و درد روح فرسای خویش به خود واگذار و بگذر که دگر مرا نه یارای شنیدن پیام روح کاهت و نه طاقت ایستادگیست.
نسیم گفت : هیهات بر تو ای فرزند بلوچستان! ای نواده شیرمردان کوهستان! ای جگرگوشه مادران شیرزن! ای خلف غیرت و مردانگی! ای میراث دار مادر وطن! ای حافظ ناموس وشرف! ای اسطوره رشادت و سلحشوری! ای رهنورد راستین عرصه دلاوری وجوانمردی! در گذرشوم زمان و غفلت، چه ها بر تو رفته است که اینگونه ننگ را برجنگ، ذلت را بر عزت و رذالت را برشرافت پسندیدی؟! مگر نه آنکه جای جای سرزمینت گواه حماسه آفرینیهای برادران و رشادتهای خواهران و دعای مادرانت بوده است که برای پاسداشت دین و شرف و وطن سینه در برابر گلوله نفرت دشمن سپر کرده و با خون گلگون خویش این امانت الهی را به تو سپردند؟!
در سکوت بودم که نسیم ناگاه به تندی مرا خطاب کرد و گفت : آنچه بر دینت ، سرزمینت ،مردمت و شرافتت رفته است ، جملگی از غفلت توست از سکوت توست. ازغفلت توست که با چوب درخت باغهای خشکیده وطنت چوبه های دار را برای آویختن برادرانت برپا می کنند، از سکوت توست که حرمت پیرانت و غرور و جوانانت شکنند وحتی ...و حتی... گوهرخواهرانت را ، آن متداعیان مهر و پاکدامنی را تنها به اتهام عصمت و عزت میبرند و...و می کشند.و هنوز تو در غفلتی و گریز؟!
نسیم که اینک از هیبت و سنگینی پیام دادخواهی خاک مظلومم که برایم آورده بود سهمگین گشته بود و طوفان ، نعره ای زد و گفت : مادرت ، خاکت، سرزمینت ،عزتت و دینت ، تفتانت و دریایت همه و همه تو را می خوانند و داد به نزد تو آورده اند ! وطن غرقه در خونت نیازمند دستان همت وغیرت توست.برخیز که گر تو بر نخیزی که برخیزد!؟نسیم بر من همچنان می تاخت و می کوفت ولی من سر در گریبان شرم خویش فرو کرده بودم تا باری دیگر به نمای چشم گداز حقیقت ننگرم و آوای سوزناک حقیقت را نشنوم . میان من وخود سکوتی حکمفرما بود .
آری باری دیگر همان سکوت، همان سکوت نفرینی که همواره مرا از فغان و فریاد باز می داشت .سکوت همچنان بود اما این بار حقیر،من دیگر سرا پا نسیم گشته بودم و وطن، که ناگهان جوششی در درونم برپا شد. خروشی آغاز، طغیانی نمودار و انقلابی پدیدار گشت .
بغضی که به کهنگی اسارتم بود ترکید و سرانجام از ژرفای ضمیر و وجودم فریاد بر آوردم : نسیما ! ای قاصد صادق وطنم بلوچستان برو و خاک در بندم را مژده ده که من هنوز زنده ام و هستم ، من همانم که خون رشادت پدرانم در رگهایم هنوز جاریست، من همان میراث دارنجیب مادر وطنم ، من همان داعیه دار سربلند شرافتم ، من همانم که تا خون عزت در رگم می خروشد با ظلم و ذلت و استبداد خواهم جنگید و بر اهریمن خواهم تاخت.
من همان خواهم بود که به پاس خون پاک شهیدان وطنم و حفظ آرمان والایشان آنقدر دریاهای خون را بپیمایم تا یا ساحل عزت وپیروزی را در یابم و یا شهادت و سعادت را.
فریاد سوخته-عرفان بلوچ
faryade.sookhteh@yahoo.com
بستیز
تا فراموش شود ننگ شکیبایی‌ها
برخیز
تا بریزد کاخ کهنه‌ی رسوایی‌ها
گل ها را بر دیوار قفس پرپر کن
پشت دیوار قفس
وسعت فردا را باور کن
و به شیرازه‌ی شب
ترس را خنجر کن
که هراس آغاز عادت بر پستی ها است