به پا خیزید الا ای سوگواران
الا ای وارثان سربداران
به پا خیزید اگر زخمیِ دردید
اگر با شبپرستان در نبردید
به پا خیزید كه نااهلان به كارند
همه مردان عاشق سربدارند
... !
گفتار سوم از کتاب درد کویر
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار سوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
گفتار سوم از کتاب درد کویر
درد کویر را چه می باید؟سوزاین سرزمین را چه می باید؟چشمان بی نور و مردم خموشش را چه؟مرحمی، مرحمی می باید تا تسلی دردش ، بارشی تا از سوزش بکاهد ، تشعشعی تا چشمان خلقش را بگشاید و فریادی به بلندی تفتانش بر بالین خفتگاننه دردی بر درد دیگر،نه باران گلوله بر خلقش،و نه چشم برق افریط پیر ونعره دشنه جلاد بر قلب فرزندانش.باز دردی دیگرازقلب کویر، ویرانه سرای زاهدان ، قتلگاه مردم بلوچ.باز قلب کویر در جولان جلادان ، جلادان مار بردوشی که به دنبال قربانی خویش در کوچه پس کوچه های زاهدان پرسه می زنند تا عطش مارهای بر دوششان را سیراب کنندآنانی که دیگر رنگ خون در کتمان سیرابشان نمیکند وتنها نعره ای گستاخانه از جنایتشان در پیش دیدگان خلق را برای سیرابیشان می طلبند افسار گسیخته به دنبال ارضای خویشند وتا گرمی خون بی گناهی را در پیش روی خلق خاموش حس نکنند نمی آرامندو امشب ، امشب قرعه مرگ به نام که خواهد بود.دوم بهمن سال یکهزارو سیصد هشتاد وچهار، زاهدان خیابان خرمشهر مقابل نمایشگاه اتومبیل قصر.سه نوجوان از طایفه نوتی زهی روح الله شانزده ساله کلاس دوم دبیرستان، عبدالله ، سال اولی بود و تازه دبیرستان را تجربه میکرد وی تنها پانزده سال داشت
و مسعود که تمام حواس و فکرش را معطوف کنکوری کرده بود که در پیش داشت .آن شب آن سه به سمت بیمارستانی که عموزاده شان در آن بستری بود در حرکت بودنند تا روح الله به پرستاری عموزاده اش شب را دربیمارستان سپری کند که ناگهان در جلوی ددان تشنه به خون خامنه ای نمایان شدند تا دژخیمان ، بی لحظه ای درنگ با قصاوتی بی انتها سوار بر پژوی سیاه رنگ به آنان بزنند و نقش بر زمینشان کنند مزدوران بعد از زمین خوردن آن سه به سرعت اسلحه به دست از ماشین پیاده شدند وبه سمت آنان دویدند ، از نفرتی که در چشمانشان میشد دید معلوم بود که از آن سربازان گمنام امام زمانند ومغز پوکشان را که یقین دارم بیشتر از روح و ذات چرکینشان نیازی به شستشو نداشته آنچنان با خرافات و نفرت و دروغ شستشو داده و دروازه های شرافت و انسانیت قلبشان را با قفلهای سنگین تعصب و نفرت مسدود کرده بودند که دیگر هیچ امیدی حتی کوچک به نفوذ شفقت و انسانیت به این قلب های متعصب و لبریز از باورهای تهی نبود ، تعصب بر باوری که چشمان انسانی آنان را کور کرده و خوی وحشی گری و درندگی آنان را تا اعماق قلب ناپاکشان رسوخ داده بود و انسانیتشان را تا ژرفای دره های رذالت نزول.
عبدالله که هنوز از ضربه ای که به علت زمین خوردن به سر او اصابت کرده بود گیج و منگ بود دستانش را به زمین گذاشت و سعی به بلند شدن نمود که ناگهان هیبت شوم دژخیم به روی او سایه افکند وبا قنداق تفنگ وحشیانه به صورت نوجوانی پانزده ساله کوبید تا وی قبل از برخاستن با فریاد (آخ) باز به زمین بخورد.دژخیم ضربات را پی در پی به او وارد نمی کرد و به او اندکی فرصت می داد تا به خود آید و بعد ضربه بعدی را به سر و صورت خونین آن نوجوان مظلوم بلوچ می کوبید تا خوی درندگی خویش را کاملا ارضا کند، چند ثانیه ای گذشت و عبد الله لحظه ای به خود آمد و صورتش را به سمت زمین چرخانید و دندانهای شکسته و خونالودش را به زمین ریخت که ناگهان دوباره همه چیز جلوی چشمانش سیاه گشت آری ضربه ای دیگر بر پشت سرش سبب شد که با صورت به زمین بخورد تا گیج و مبهوت و متعجب بگوید که "چرا می زنی مگر من چکار کردم؟"و جوابهای نا معقول و نیش دارمملو از ناسزا بشنود.
مزدور آنقدر تا قنداق به سر عبدالله کوبید که وی لحظه ای از هوش رفت و او فرصت کرد که به همقطاران جانیش که در حال جنایت بودند بنگرد، بنگرد که روح الله چگونه درحالتی که بر روی زمین افتاده تقلا می کند که چگونه با وحشت دست وپا می زند و به عقب می رود تا جانش را از چنگال دژخیم افسار گسیخته که با سر نیزه به جانش افتاده بود برهاند اما نتوانست و دژخیم سر نیزه را در سینه نوجوان شانزده فرو کرد وبا دست دیگر زیر چانه او را گرفت و دشنه را از بالای سینه تا شکم وی کشید تا با شکاف خوردن سینه روح الله خون پاکش به روی صورت کریه دژخیم بپاشد و گرمای خونی پاک از عطش درنده خویی او اندکی بکاهد.مسعود با اینکه خود زیر ضربات پی در پی قنداق نیمه جان گشته بود هنوز نگران دوستانش بود وهر وقت به سمت آنها می نگریست دژخیم با نفرت بیشتری به او ضربه می زد اما همچنان او نگاهش را به یاران دوخته بود که دیگر دژخیم نتوانست خود را کنترل کند و با نفرتی بی انتها او را پی در پی هدف گلوله قرار داد .عبد الله که لحظه ای بی هوش شده بود از صدای شلیک دژخیم چشمانش را گشود تا انتظار دژخیمی را که در بالای سرش ایستاده بود به پایان رساند.آن مزدور پلید با نفرت و خشم به نوجوان پانزده ساله نگریست و با قصاوتی ناباورانه به بدن نحیف آن نوجوان شلیک کرد .آن مزدوران بعد از تیرهای خلاصی اجساد به خون غلطیده آنان را در جلوی دیدگان مردم به روی زمین کشانیدند تا اهل زمین و آسمان را به تماشای تبلور جنایت و رذالت بنشانند
یارمحمدزهی - خاش
پس غیرتمان کجاست؟
دردی بسیار سنگین قلبم را می فشارد و تردیدی که به نوشتن دارم دستان غیرتم را می لرزاندچه بگویم ؟به خدا سوگند غیرتم مجالم نمی دهد که از این بی غیرت مردمان بگویم!آنان که بی حیائی را به حد کمال رسانیده اند؛آنانی که بی شرمانه به غیرتمان زهرخند می زنند؛آنانی که در برابر دیدگانمان به خواهرانمان تجاوز می کنند و ما را بی غیرت می نامند؛آنانی که خواهران و مادرانمان را می ربایند و بعد از چندین روز تجاوز بی رحمانه قطعه قطعه و در پلاستیکهای زباله بسته بندی وگستاخانه در جلوی درب کاشانه مان رها می کنند.تا کی به این نامحرمان اجازه دهیم تا چشم تجاوز را بر عفت خواهران پاک و معصوممان بدوزند و دست تعدی بر آنان دراز کنند.الله اکبرپس غیرتمان کجاست؟تا کی بی تفاوت به آنان اجازه دهیم در دیارمان بلوچستان بتازند و ما فقط به نظاره جنایتشان بنشینیم؟تا کی شاهد تخریب خانه های پروردگارمان باشیم و هیچ نگوئیم؟تا کی به قتل عام برادران و خواهرانمان بی تفاوت باشیم؟به خدا سوگند اگر به این سکوت ننگین ادامه دهیم این بار قرعه ذلت و تجاوز به ناموس در خانه ما را نیز خواهد کوبید.هنگامیکه آنان بی شرمانه به تمامی مقدسات و حتی پیامبرمان توهین می کنند و همسر محبوبش ام المومنین را ( العیاذ بالله ) لقب فاحشه می دهند و ما باز سکوت می کنیم ! این بار عذاب الهی بر ما نازل خواهد شد و همین شیاطین مادران و خواهرانمان را از خانه هایمان به برون کشیده و به کنیزی خواهند برد.ای مردمای برادرانای مسلماناناگر با دشمنان خدا نمی جنگید با متجاوزان به ناموستان بجنگیدبه خدا سوگند که جهاد فرض عین استبه خدا قسم تمام این متجاوزان واجب القتلند. تمامشانکجائید ای مسلمین که ببینید در دیار بلوچستان این مشرکان زابلی خانه های خدا را تخریب می کنند ، به کتاب الله بی حرمتی کرده و به فاضلاب می اندازندش ، به ناموس مسلمین تعدی و به حرمت محمد رسول الله ( صلی الله علیه و سلم ) توهین می کنند.یاایها المسلمون فجروهم و اخرجوا هولاء المشرکین من دیارنا ، دیار الاسلامجای جای بلوچستان را به آتش بکشید و منفجر کنید این زابلیهای مشرک را و در دیوار بلوچستان را به تکه پاره های تن کثیفشان مزین کنید ؛ بکشید از این متجاوزان دین و ناموس ای فرزندان بلوچستانمگر عبدالمالک کیست ؟!او نیز فرزندی از فرزندان این مرز و بوم است که مرگ باعزت را بر زندگی با ذلت ترجیح و در مقابل این همه ظلم و تجاوز و تعدی بپاخواسته است.سوگند به ذات الله که تنها وظیفه او نیست که وظیفه تک تک ماست جهاد فی سبیل الله برای دفاع از دین و ناموس و وطن مسلمین.دیگر جای درنگ و تردید نیست ؛ قتل عام کنید از این بی شرفان زابلی و شرافت و عزتتان را باز پس ستانید ، گروه گروه شوید و اسلحه بردارید و بکشید این مشرکان را و بدانید که هیچ قدرتی جلودارتان نخواهد بود ، به والله نخواهد بود چرا که پروردگارتان با شماست و او شما را نصرت و مدد خواهد کرد.و ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم......و ان الله لا یخلف المیعادبلوچستان را جبهه و کوههای سر به فلک کشیده اش را سنگر کنید به خدایتان اعتماد کنید و مگذارید دینتان ، غیرتتان و ناموستان را این مشرکین بستانند
.و علی الله فلیتوکل المومنون
چه بگویم
ز کدامین واژه
واژه امید
که خویشش ناامید است
و یا حقیقت
که حاشایی بیش نیست
و باد
و من
بار بر دوشمان
خسته ایم
خستگی دیروز و تنهایی امروز
و سکوت و سکوت
وباز هم سکوت ...
و تقلا
پشت دیوار استبداد
تقلا با پنجه های خونین
و آخرین رقص
رقص در خویشتن
و آخر فریاد آخر
که شاید گوشی شنود
ویا تنی حس کند
همچون من
همچون منی که درد را در ذره ذره وجودم حس کردم
و رفتم .
آزاد بلوچ
من بلوچم
من بلوچم
سرزمینم اینجاست
زادگاه پدرم
اهل این شهر به خون آلوده به جنون آلوده
اهل این اهلی در چنگ وحوش ز تقلا به خروش افتاده
اهل این کوه بلندم تفتان که عجیبانه به جوش افتاده
اهل جولنگه این قوم ددان که غریبانه به خون افتاده
من بلوچم
خشم در کالبدم ریشه دوانده
بغض خونین ز غم یارانم در گلویم مانده
یاورانم بر دار تنشان آویخته
یا که خون آنها در دیارم ریخته
یا که در بند شیاطین زمان در بندند به اصولی که اصول آنهاست
من بلوچم
اهل این دشت کویر
در شبانگاه بیابان مانده ام
نه به پیش و نه پسم راهی هست
نه دگر راهی هست
که دگر راهی هست
می توان باز در این دشت به خون آلوده
به امیدی دل بست
سر سودا زده پر خون را به در بند رهایی زد و بشکست
و به امید رهایی دست در سینه این دیو سیه مود نهاد
و دل سنگش را همچو دلهای چکاوک به تن خاک سپرد
گه دگر بلبل خوشخوان ز غم مرگ برادر به سکوت تن مسپارد
که برادر تکه های خواهرش را ز زباله مکشاند
و شبانگاه به قبری مسپارد
که دگر مادرمان اشک مبارد
و مگوید
که چرا من بلوچم
من بلوچم
بر خلاف سهراب
قبله ام ناموسم
جانمازم خاکم
شرفم تیر و کمان
خون سجاده من
من وضو با فوران چشمه خون پلیدان گیرم
و نمازم راسر تفتان بلندوقتی خواهم خواند
که دگر مادرمان اشک مبارد
و مگوید
که چرا
من بلوچم
یارمحمدزهی -خاش
چه راهی جز خروج سرمچاران
در این دریای خون لاله زاران
در این دشت کویر سوگواران
در این جنگل سرای سربداران
چه راهی جز خروج سرمچاران
بپا خیزید ای مردان بی باک
دلاور مردمان خطه پاک
که اینک وقت جنگی بی امان است
حقوق و خون خلقم پایمال است
چه گویم از کدامین درد فریاد
ز خونابه ز این بیداد بیداد
بیا بنگر که حق مادر این بود
تعدی بر سر خواهر چنین بود
چه شد آن یال و کوپالت دلاور
صدای تیر و شلاقت دلاور
چه شد آن تیغ تیز مرگبارت
صدای بلبل خوشخوان یارت
بیا بر خیز و شمشیرت بغران
به تیغ تیزگردن را ببران
بتازان اسب عزت را که جنگ است
که اینک وقت بیداد تفنگ است
بپا خیزید ای مردان بی باک
دلاور مردمان خطه پاک
که اینک بلوچستان به جنگ است
نبردی پر خروش و بی درنگ است
یار محمدزهی- خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
رویا
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار دوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
گفتار دوم از کتاب" درد کویر" رویا
دخترک دوازده ساله بلوچ ، رویا سارانی اهل زاهدان با جست و خیزهای کودکانه و رویاهای بچه گانه و دلی سرشار ازعشق و محبت ، نا آشنا با درد کویرش، در شبی ظلمانی به تاریکی عدم که نفیری منفورتر ازسکوتمان را در دل خویش پنهان کرده بود با قلبی پر نور به وسعت خورشید کویری وعشقی جان سوز به داغی ریگهایش به انتظار فردا ،چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد وهشتاد و شش لحظه ها را برای رسیدن اولین آزمون عمرش سپری می کرد او می خواست با قبولی در این آزمون به مادرش اثبات کند که ازصمیم قلب کوچکش به او عشق می ورزد
و فردا ، با طلوع خونینش بر بام آسمان، گویی صور اسرافیل را در قلب رویاها دمیده اند
اینک لحظه آزمون و شاید هم آزمودن ،آری آزمودن عشق و نفرت در این مکاره بازار ناپاک دلان ...
رویا بی خبر از آنکه هیبتی شوم بر معصومیت رویاهایش سایه افکنده به جلسه آزمون رفت تا امتحانش را با موفقیت پشت سر بگذارد ،شورو حالی بس عجیب در دلش حکمفرما بود گویی چشمانی شوم به درهم شکستن رویاهای کودکی چشم دوخته است و او همچنان در رویای کودکانه اش غوطه ور به سوالات آزمون چشم دوخته و یکی پس از دیگری به آنها پاسخ می داد تا آخرین سوال و آخرین جواب
شادمان لحظه ها را سپری میکرد تا به مادرش برسد و به او بگوید که "بیخودی دلشوره داشتی مامان امتحانمو خوب دادم"
حدود ساعت شش و نیم مادر به الیاس برادر رویا گفت که به دنبال خواهرش برود ،الیاس هم که خیلی مشتاق بود تا بداند که آیا خواهر کوچکش امتحانش را با موفقیت پشت سر گذاشته است یا نه ، به سرعت خودش را به جلسه امتحان رسانید، حدود ده دقیقه ای منتظر ماند که ناگهان خواهرش را در حالی که لبخندی حاکی از موفقیت بر لب داشت دید که از درب سالن امتحانات به بیرون می آید ،وقتی خواهرش نزدیکتر شد به شوخی گفت: " بازم امتحانتو خراب کردی، آره ؟!... رویا جواب داد:" نخیرم من که مثل شما پسرا تنبل نیستم ..." لبخندی زد و سوار ماشین شد الیاس هم که از موفقیت خواهرش به وجد آمده بود به سرعت به سمت خانه به حرکت افتاد در راه برادر لحظه ای در برق چشمان پاک رویا خیره شد غافل از پیامی که راوی وداعی خونین بود
در راه بازگشتشان ناگهان مزدوران رژیم که متوجه سن کم الیاس شده بودند (الیاس هفده ساله بود) با روشن کردن آژیر به دنبال او افتادند ، الیاس شکه شده بود و چون نداشتن گواهینامه در سرزمینش را بسان جرمی سنگین می پنداشت وهمچنین رعب و وحشتی که بعنوان یک شهروند بلوچ از پلیس!!! داشت تنها به فکر فرار از چنگالشان و پناه بردن به خانه افتاد و به سمت خانه اش که در چند دقیقه ای آنجا قرار داشت گریخت و ماشین مزدوران همچنان به دنبال او
پدرش که از دلشوره ای عجیب رنج می برد نتوانسته بود در خانه بماند و در خارج منزل منتظر بچه هایش ایستاده بود که ناگهان پسرش را دید که به سرعت به سمت او می آید و مزدوران هم به دنبالش . رویا و الیاس به محض رسیدن به خانه و دیدن پدرشان پیاده شدند ، در آنطرف هم مزدور نیروی انتظامی ستوان کشتگراسلحه بدست پیاده شد
سکوت در لحظه ای حکمفرمای حریم کودکانه رویا و همه رویاهای زخمی گیتی گشته بود ،قلب زمان دیگر نمی تپد ، گویا خورشید کویر در سوگ حادثه ای قریب در خود میسوخت و می گداخت. رویا که از دیدن کشتگر وحشت زده شده بود به سمت پدر شروع به دویدن کرد و الیاس در حالی که دستانش را از ترس بالا برده بود در جایش خشکش زد پدرنیز به سمت دخترکش می دوید تا با در آغوش گرفتنش به او بفهماند که جای هیچ گونه نگرانی نیست ، کشتگر که از بلوچ بودن آنان مطمئن شده بود بر لبان کبود رنگش زهرخندی پدیدار شد و با قساوتی ناباورانه به سمتشان شلیک کردو همچنان شلیک ، شلیکهای پی در پی ، تا جایی که گلوله در تفنگ بود شلیک کرد و باز هم شلیک ...
.
در یکسو زهرخند پر از نفرت سربازان که از عملکرد وحشیانه رئیسشان درحال وجد بودند ودهن باز ودندانهای زرد و به هم فشرده کشتگراز نفرت و خشم و در سوی دیگر جنایت کشتگر که در یک طرف سینه الیاس را هدف قرار داد و در سمتی دیگردندان کینه توزیش قلب پاک و کوچک رویایی که به سمت پدرش میدوید را درید ، تا دخترک در جلوی پاهای پدرش با صورت به زمین بخورد
مادر رویا باشنیدن صدای گلوله ها سراسیمه از خانه بیرون آمد ، مادربهت زده، با ظاهری آشفته و قلبی مالامال از هراس و نفسی در سینه حبس به سان شخصی مسحور ، رویایش را دید که در خون پاک خویش غلطیده است ، توان حرکت و رویارویی با حقیقت از وی سلب شده بود ، قدم لرزانش را پیش نهاد اما نگاه رویا دیگر او را نمی دید ، دیگر رویا در آغوشش نبود، قلب رویایش دیگر نمی تپید ، این بار رویایش با قلبی بی تپش وتنی بی تحرک زمین سرد و خون گرمش را در آغوش گرفته بود
آری چند گلوله، چند گلوله با هزاران کینه و نفرت، قلبی کوچک و مهربان ، کوچک و سرشار از عشق را بی تپش کرد و دستان بی رحم و جنایتکار دژخیم خامنه ای باری دیگر رویایی را برای همیشه از مادر جدا نمود و دستان لرزان مادر ، بی قرار و بی رمق قصد برچیدن آن گلبرگهای سپید که بر سوگ سیاه زمین پراکنده شده بود می کرد . گلبرگهای سپیدی که در دیده او به رخت عروسی رویای پرپر شده اش می مانست
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
yarmohamadzehii@yahoo.com
گفتار دوم از کتاب" درد کویر" رویا
دخترک دوازده ساله بلوچ ، رویا سارانی اهل زاهدان با جست و خیزهای کودکانه و رویاهای بچه گانه و دلی سرشار ازعشق و محبت ، نا آشنا با درد کویرش، در شبی ظلمانی به تاریکی عدم که نفیری منفورتر ازسکوتمان را در دل خویش پنهان کرده بود با قلبی پر نور به وسعت خورشید کویری وعشقی جان سوز به داغی ریگهایش به انتظار فردا ،چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد وهشتاد و شش لحظه ها را برای رسیدن اولین آزمون عمرش سپری می کرد او می خواست با قبولی در این آزمون به مادرش اثبات کند که ازصمیم قلب کوچکش به او عشق می ورزد
و فردا ، با طلوع خونینش بر بام آسمان، گویی صور اسرافیل را در قلب رویاها دمیده اند
اینک لحظه آزمون و شاید هم آزمودن ،آری آزمودن عشق و نفرت در این مکاره بازار ناپاک دلان ...
رویا بی خبر از آنکه هیبتی شوم بر معصومیت رویاهایش سایه افکنده به جلسه آزمون رفت تا امتحانش را با موفقیت پشت سر بگذارد ،شورو حالی بس عجیب در دلش حکمفرما بود گویی چشمانی شوم به درهم شکستن رویاهای کودکی چشم دوخته است و او همچنان در رویای کودکانه اش غوطه ور به سوالات آزمون چشم دوخته و یکی پس از دیگری به آنها پاسخ می داد تا آخرین سوال و آخرین جواب
شادمان لحظه ها را سپری میکرد تا به مادرش برسد و به او بگوید که "بیخودی دلشوره داشتی مامان امتحانمو خوب دادم"
حدود ساعت شش و نیم مادر به الیاس برادر رویا گفت که به دنبال خواهرش برود ،الیاس هم که خیلی مشتاق بود تا بداند که آیا خواهر کوچکش امتحانش را با موفقیت پشت سر گذاشته است یا نه ، به سرعت خودش را به جلسه امتحان رسانید، حدود ده دقیقه ای منتظر ماند که ناگهان خواهرش را در حالی که لبخندی حاکی از موفقیت بر لب داشت دید که از درب سالن امتحانات به بیرون می آید ،وقتی خواهرش نزدیکتر شد به شوخی گفت: " بازم امتحانتو خراب کردی، آره ؟!... رویا جواب داد:" نخیرم من که مثل شما پسرا تنبل نیستم ..." لبخندی زد و سوار ماشین شد الیاس هم که از موفقیت خواهرش به وجد آمده بود به سرعت به سمت خانه به حرکت افتاد در راه برادر لحظه ای در برق چشمان پاک رویا خیره شد غافل از پیامی که راوی وداعی خونین بود
در راه بازگشتشان ناگهان مزدوران رژیم که متوجه سن کم الیاس شده بودند (الیاس هفده ساله بود) با روشن کردن آژیر به دنبال او افتادند ، الیاس شکه شده بود و چون نداشتن گواهینامه در سرزمینش را بسان جرمی سنگین می پنداشت وهمچنین رعب و وحشتی که بعنوان یک شهروند بلوچ از پلیس!!! داشت تنها به فکر فرار از چنگالشان و پناه بردن به خانه افتاد و به سمت خانه اش که در چند دقیقه ای آنجا قرار داشت گریخت و ماشین مزدوران همچنان به دنبال او
پدرش که از دلشوره ای عجیب رنج می برد نتوانسته بود در خانه بماند و در خارج منزل منتظر بچه هایش ایستاده بود که ناگهان پسرش را دید که به سرعت به سمت او می آید و مزدوران هم به دنبالش . رویا و الیاس به محض رسیدن به خانه و دیدن پدرشان پیاده شدند ، در آنطرف هم مزدور نیروی انتظامی ستوان کشتگراسلحه بدست پیاده شد
سکوت در لحظه ای حکمفرمای حریم کودکانه رویا و همه رویاهای زخمی گیتی گشته بود ،قلب زمان دیگر نمی تپد ، گویا خورشید کویر در سوگ حادثه ای قریب در خود میسوخت و می گداخت. رویا که از دیدن کشتگر وحشت زده شده بود به سمت پدر شروع به دویدن کرد و الیاس در حالی که دستانش را از ترس بالا برده بود در جایش خشکش زد پدرنیز به سمت دخترکش می دوید تا با در آغوش گرفتنش به او بفهماند که جای هیچ گونه نگرانی نیست ، کشتگر که از بلوچ بودن آنان مطمئن شده بود بر لبان کبود رنگش زهرخندی پدیدار شد و با قساوتی ناباورانه به سمتشان شلیک کردو همچنان شلیک ، شلیکهای پی در پی ، تا جایی که گلوله در تفنگ بود شلیک کرد و باز هم شلیک ...
.
در یکسو زهرخند پر از نفرت سربازان که از عملکرد وحشیانه رئیسشان درحال وجد بودند ودهن باز ودندانهای زرد و به هم فشرده کشتگراز نفرت و خشم و در سوی دیگر جنایت کشتگر که در یک طرف سینه الیاس را هدف قرار داد و در سمتی دیگردندان کینه توزیش قلب پاک و کوچک رویایی که به سمت پدرش میدوید را درید ، تا دخترک در جلوی پاهای پدرش با صورت به زمین بخورد
مادر رویا باشنیدن صدای گلوله ها سراسیمه از خانه بیرون آمد ، مادربهت زده، با ظاهری آشفته و قلبی مالامال از هراس و نفسی در سینه حبس به سان شخصی مسحور ، رویایش را دید که در خون پاک خویش غلطیده است ، توان حرکت و رویارویی با حقیقت از وی سلب شده بود ، قدم لرزانش را پیش نهاد اما نگاه رویا دیگر او را نمی دید ، دیگر رویا در آغوشش نبود، قلب رویایش دیگر نمی تپید ، این بار رویایش با قلبی بی تپش وتنی بی تحرک زمین سرد و خون گرمش را در آغوش گرفته بود
آری چند گلوله، چند گلوله با هزاران کینه و نفرت، قلبی کوچک و مهربان ، کوچک و سرشار از عشق را بی تپش کرد و دستان بی رحم و جنایتکار دژخیم خامنه ای باری دیگر رویایی را برای همیشه از مادر جدا نمود و دستان لرزان مادر ، بی قرار و بی رمق قصد برچیدن آن گلبرگهای سپید که بر سوگ سیاه زمین پراکنده شده بود می کرد . گلبرگهای سپیدی که در دیده او به رخت عروسی رویای پرپر شده اش می مانست
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
درد کویر
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند قسمت آغازین از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
درد کویر
پیشگفتار
در بیابان دیارمان آسوده و بی فکر، بی حسی عجیب، با نگاهی کور به سقوط هولناک خورشید شرافت و انهدام عزت همچون منطقی نابینا با دستهای سپید بی خیالی و نه سرخ، در هجوم طلوع تاریکی و فوران ظلم روزها را یکی پس از دیگری بی اندیشه و تفکر سپری می کردیم و نمی دانستیم، نمی دانستیم که در لابلای رویاها و آرزوهای دروغین حقیقتی تلخ بر قله تفتان پیرمان و دل کویر خشکمان آنگونه پر تلعلع رخ می نمایاند و نمی توان دیدش، چرا که توان دیدنمان نبود
آری همگان و همگان نگاهمان به زمین بود و آنچنان در خم و پیچ و نشیب و فرازی که به زندگیمان تحمیل شده بود به دنبال گم کرده راهمان به پایین و بالا سوق داده می شدیم که دیگر فرصت به نگاهی نمی رسید و او همچنان و همچنان تنها بود ،تنها و منتظر، منتظر به نگاهی که شاید ببیندش، که شاید یکی از ما ببیندش، که شاید یکی از همان مردمی که او از دردشان، آهشان، اشکشان و سکوتشان خلق شده بود ببیندش ...
اکنون دیگر خالق از مخلوق روی می گرداند، بی آنکه حتی وجود و هستی مخلوقش را بداند، آری خالق درد کویر ماییم و مخلوقمان حقیقت تلخ درد و رنج هزاران ستم کشیده است ، این بار خالق مخلوقش را حس نمی کند و نمی داند که در حیطه فقر راستینی که خلقش کرده است غوطه ور است و او همچون مردابی لبالب از سیاه آبی آلوده پر، نه تنها چشمانمان را بی رمق کرده و قدرت دیدنمان را گرفته که آزادی نفس کشیدنمان را نیز سلب کرده و تقلایی که برای گریز خویش می کنیم فرصت اندیشیدنمان را ستانده است
در یکی از همین روزهای زیبای جهل، پرتوی خرمن ندانیم را به آتش کشید تا بتوانم از میان شعله های آن به حقایق سنگینی که سالهاست پشت تفتانمان را خمانده و دل بیابان خشکمان را سوزانده با تشعشعات نوپای آتش درونم، که لحظه به لحظه فروزانتر می شود آرام آرام نمایانتر از پیش ببینم و عمق ظلم در بلوچستان را با ذره ذره وجودم حس کنم
باشد تا شاید بتوانم چندی از این حقایق را در این کتاب به شما عزیزان به گونه ای خلاصه شده بازگو کنم
گفتار اول
پیرمردی پنجاه و هفت ساله که با همسر مهربانتراز خویش به همراه چهار دختر و سه پسر و دو نو بیوه عروسش در شهر میرجاوه واقع در هفتادوپنج کیلومتری زاهدان در منزل کرایه کاهگلی خویش می زیست و در سنی که می بایست بیاساید به جای سه مرد برای سه خانواده، خویش و دو پسر جوانمرگش ( که در حادثه ای به ظاهر تصادفی در اتش بنزینی که قرار بود آن روز روزیشان باشد به خاطر شلیک ناجوانمردانه گلوله های دژخیمان سوخته بودند ) با حمل و نقل چندی صندوق نارنگی و اندی کارتن موز از آنسوی مرز تا نزدیکی میرجاوه که هر روز عرق جبینش را همانند اشک مادر فرزندانش روان می کرد به کسب روزی حلال مشغول بود تا شبانگاه، هنگامی که به خانه خویش بازمی گشت نگاه غریبانه نوه ها و فرزندانش به دست خالی او مانند روزهایی که مزدوران رژیم از روی شکم سیری و چاپلوسی اربابانشان مرز را می بستند ناامید نبیند ...
اکنون چندین روز است که مرز را بسته اند و پاهای ناتوان این پیرمرد که به سنگینی جعبه نارنگی به دوشش و پیاده روی طاقت فرسا زیر آفتاب سوزان کویری روزی چندین بار عادت کرده بود ، بیش از پیش درد را در کالبد و استخوانش حس می کرد ، چرا که می دانست دردناکتر از کارش ، نگاه نوه ها و فرزندان گرسنه و بیخبرش است که به انتظار او نشسته اند
آری بیخبر از آنکه مرزیست ، پیرمردیست و پاهای خسته ای که درد درونش غوغا می کند و خدای را ، خدای را به تماشا می کشاند تا به بنده اش بنگرد که در سه کوچه آن سوی منزل خویش با دوست بقالش به درد دل و هم صحبتی پرداخته تا شاید بتواند از بقالی کوچکش خوراکی بخور و نمیر برای چشم براهان وام بستاند اما اینبار زمان زیادی است که مرز را بسته اند و دیگر مرد بقال توان وام دادن به پیرمرد را ندارد و بر خلاف میل باطنی خویش ، جوابی رد به پیرمرد خسته دل می دهد تا باز نگاه گله آمیز پیرمرد به آسمان دوخته شود
راهی نیست ، باید رفت ، پیر مرد زیر لب آن را زمزمه می کرد ، از سمتی که مزدوری نبیند باید رفت ، هرچه زودتر باید رفت ، ناگهان در چشم او خشمی موج زد و با زبان ساده و دهاتی زیر لب زمزمه کرد :" روزی که خدا حلال نموده بنده اش به ما حرام می کند از جانمان چه میخواهید ، بیایید و بزنید و ببرید ، اگر می خواهید بکشیدمان ، نامسلمانان از گشنگی چرا ؟ "
و پیرمرد به سوی کارش به حرکت افتاد اغلب اوقات اینگونه حتی در روزهایی که مرز را کاملا می بستند هم از روی اجبار این کار را می کرد . پیرمرد به راه افتاد و در راه بازگشت در حالی که جعبه ای نارنگی بر دوشش داشت لنگان لنگان قدمی در پیش قدمی دیگر می نهاد و شکر خدای را در زیر لب زمزمه می کرد که تاکنون مزدوری ندیده اش و لحظه لحظه به شادمانی چشم به راهان نزدیک و نزدیکتر می شد تا اینکه صدای ناخراش ایست دژخیمی پیرمرد را سراسیمه نمود و با به یاد آوردن ضربات قنداق دفعه قبل که به چنگالشان افتاده بود شکی که دویدن و فرار از چنگشان را داشت ، به یقین مبدل کرد و در حالی که صندوق نارنگی بر دوشش بود شروع به گریختن نمود و مزدور به دنبالش افتاد
پیرمرد به امید آن می گریخت تا شاید مزدور خسته شود و بگذارد که او برود بعد از حدود صد متری دیگر مزدور تاب دویدن به دنبال پیرمرد را نداشت و نفس نفس زنان ، دست به زانویش گذاشت و پیرمرد را لحظه ای شادمان کرد اما او که این گریز پیرمرد را لگه ننگی به غرور شیطانی خویش می دید و تقلای او برای لقمه نان بدون دادن رشوه را شکست می پنداشت با قساوتی ناباورانه به سوی پیرمرد مسکین شلیک کرد تا پیرمرد بخاطر اصابت گلوله دژخیم به جعبه نارنگی و به زمین ریختن روزیش ناامید شود و از ترس آنکه دیگر بار شلیک دژخیم به خطا نرود مبهوط و متعجب بایستد و به سمت دژخیم بچرخد تا جانش را از چنگال بی رحم او برهاند پیرمرد که دید دیگر گلوله ای به سویش نمی آید به روی پاهای خسته اش که از فرط پیری و خستگی میلرزید زانو زد و دستانش را همانند زمانی که بر سر نماز به شهادت خواندن می نشست به روی زانوانش گذاشت تا دژخیم گمان مکند که پاهای آن دلاور دیروز، امروز از گلوله های او می لرزد مزدور به طرف او به حرکت افتاد و لحظه به لحظه به وی نزدیک و نزدیکتر شد تا که پیکر شمرش در مقابل چشمان کم سوی پیرمرد نمایان شد دژخیم در حالیکه نفرت تمام وجودش را گرفته بود و خشونت در چشمهایش موج میزد در مقابل او ایستاد و لوله تفنگ را به سمتش گرفت پیرمرد به چشمان او نگاهی کرد و لبخندی به انسانیت او که به لجن کشیده بودش زد و باز صدای شلیکهای پی در پی به دشمنی که سلاحش صندوق نارنگی بود عمق رذالت را تا حد اولای خویش پدیدار نمود و دامان شرافت را لکه دار کرد
پیرمرد ناباورانه سرش را به پایین آورد و جای اصابت گلوله را در بدن نحیف خویش دید، دستان لرزانش را ناخودآگاه به روی زخمهای گلوله های جگر سوز دژخیم نهاد و آنان را فشرد، آخرین تقلا برای زنده ماندن ،نه به خاطر این که میل به زنده ماندنش بود که برای چشم براهان، که منتظر او بودند
سه مزدور دیگر که صدای تیراندازی را شنیده بودند سوار بر ماشین به درگیری نزدیک شدند سکوتی مخوف صحرا را فرا گرفته بود مزدوران به پیرمرد ، پیرمرد به سینه شکافته اش و خدا به او می نگریست، ناگهان صدای دژخیم در گوش پیرمرد نجوا کرد : بندازینش پشت ماشین - تو سرش را بگیر که از دهنش داره خون میاد، لباسم نجس میشه - ...
پیرمرد دیگر صدایی نشنید و به سوی پروردگارش پر کشید
یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
درد کویر
پیشگفتار
در بیابان دیارمان آسوده و بی فکر، بی حسی عجیب، با نگاهی کور به سقوط هولناک خورشید شرافت و انهدام عزت همچون منطقی نابینا با دستهای سپید بی خیالی و نه سرخ، در هجوم طلوع تاریکی و فوران ظلم روزها را یکی پس از دیگری بی اندیشه و تفکر سپری می کردیم و نمی دانستیم، نمی دانستیم که در لابلای رویاها و آرزوهای دروغین حقیقتی تلخ بر قله تفتان پیرمان و دل کویر خشکمان آنگونه پر تلعلع رخ می نمایاند و نمی توان دیدش، چرا که توان دیدنمان نبود
آری همگان و همگان نگاهمان به زمین بود و آنچنان در خم و پیچ و نشیب و فرازی که به زندگیمان تحمیل شده بود به دنبال گم کرده راهمان به پایین و بالا سوق داده می شدیم که دیگر فرصت به نگاهی نمی رسید و او همچنان و همچنان تنها بود ،تنها و منتظر، منتظر به نگاهی که شاید ببیندش، که شاید یکی از ما ببیندش، که شاید یکی از همان مردمی که او از دردشان، آهشان، اشکشان و سکوتشان خلق شده بود ببیندش ...
اکنون دیگر خالق از مخلوق روی می گرداند، بی آنکه حتی وجود و هستی مخلوقش را بداند، آری خالق درد کویر ماییم و مخلوقمان حقیقت تلخ درد و رنج هزاران ستم کشیده است ، این بار خالق مخلوقش را حس نمی کند و نمی داند که در حیطه فقر راستینی که خلقش کرده است غوطه ور است و او همچون مردابی لبالب از سیاه آبی آلوده پر، نه تنها چشمانمان را بی رمق کرده و قدرت دیدنمان را گرفته که آزادی نفس کشیدنمان را نیز سلب کرده و تقلایی که برای گریز خویش می کنیم فرصت اندیشیدنمان را ستانده است
در یکی از همین روزهای زیبای جهل، پرتوی خرمن ندانیم را به آتش کشید تا بتوانم از میان شعله های آن به حقایق سنگینی که سالهاست پشت تفتانمان را خمانده و دل بیابان خشکمان را سوزانده با تشعشعات نوپای آتش درونم، که لحظه به لحظه فروزانتر می شود آرام آرام نمایانتر از پیش ببینم و عمق ظلم در بلوچستان را با ذره ذره وجودم حس کنم
باشد تا شاید بتوانم چندی از این حقایق را در این کتاب به شما عزیزان به گونه ای خلاصه شده بازگو کنم
گفتار اول
پیرمردی پنجاه و هفت ساله که با همسر مهربانتراز خویش به همراه چهار دختر و سه پسر و دو نو بیوه عروسش در شهر میرجاوه واقع در هفتادوپنج کیلومتری زاهدان در منزل کرایه کاهگلی خویش می زیست و در سنی که می بایست بیاساید به جای سه مرد برای سه خانواده، خویش و دو پسر جوانمرگش ( که در حادثه ای به ظاهر تصادفی در اتش بنزینی که قرار بود آن روز روزیشان باشد به خاطر شلیک ناجوانمردانه گلوله های دژخیمان سوخته بودند ) با حمل و نقل چندی صندوق نارنگی و اندی کارتن موز از آنسوی مرز تا نزدیکی میرجاوه که هر روز عرق جبینش را همانند اشک مادر فرزندانش روان می کرد به کسب روزی حلال مشغول بود تا شبانگاه، هنگامی که به خانه خویش بازمی گشت نگاه غریبانه نوه ها و فرزندانش به دست خالی او مانند روزهایی که مزدوران رژیم از روی شکم سیری و چاپلوسی اربابانشان مرز را می بستند ناامید نبیند ...
اکنون چندین روز است که مرز را بسته اند و پاهای ناتوان این پیرمرد که به سنگینی جعبه نارنگی به دوشش و پیاده روی طاقت فرسا زیر آفتاب سوزان کویری روزی چندین بار عادت کرده بود ، بیش از پیش درد را در کالبد و استخوانش حس می کرد ، چرا که می دانست دردناکتر از کارش ، نگاه نوه ها و فرزندان گرسنه و بیخبرش است که به انتظار او نشسته اند
آری بیخبر از آنکه مرزیست ، پیرمردیست و پاهای خسته ای که درد درونش غوغا می کند و خدای را ، خدای را به تماشا می کشاند تا به بنده اش بنگرد که در سه کوچه آن سوی منزل خویش با دوست بقالش به درد دل و هم صحبتی پرداخته تا شاید بتواند از بقالی کوچکش خوراکی بخور و نمیر برای چشم براهان وام بستاند اما اینبار زمان زیادی است که مرز را بسته اند و دیگر مرد بقال توان وام دادن به پیرمرد را ندارد و بر خلاف میل باطنی خویش ، جوابی رد به پیرمرد خسته دل می دهد تا باز نگاه گله آمیز پیرمرد به آسمان دوخته شود
راهی نیست ، باید رفت ، پیر مرد زیر لب آن را زمزمه می کرد ، از سمتی که مزدوری نبیند باید رفت ، هرچه زودتر باید رفت ، ناگهان در چشم او خشمی موج زد و با زبان ساده و دهاتی زیر لب زمزمه کرد :" روزی که خدا حلال نموده بنده اش به ما حرام می کند از جانمان چه میخواهید ، بیایید و بزنید و ببرید ، اگر می خواهید بکشیدمان ، نامسلمانان از گشنگی چرا ؟ "
و پیرمرد به سوی کارش به حرکت افتاد اغلب اوقات اینگونه حتی در روزهایی که مرز را کاملا می بستند هم از روی اجبار این کار را می کرد . پیرمرد به راه افتاد و در راه بازگشت در حالی که جعبه ای نارنگی بر دوشش داشت لنگان لنگان قدمی در پیش قدمی دیگر می نهاد و شکر خدای را در زیر لب زمزمه می کرد که تاکنون مزدوری ندیده اش و لحظه لحظه به شادمانی چشم به راهان نزدیک و نزدیکتر می شد تا اینکه صدای ناخراش ایست دژخیمی پیرمرد را سراسیمه نمود و با به یاد آوردن ضربات قنداق دفعه قبل که به چنگالشان افتاده بود شکی که دویدن و فرار از چنگشان را داشت ، به یقین مبدل کرد و در حالی که صندوق نارنگی بر دوشش بود شروع به گریختن نمود و مزدور به دنبالش افتاد
پیرمرد به امید آن می گریخت تا شاید مزدور خسته شود و بگذارد که او برود بعد از حدود صد متری دیگر مزدور تاب دویدن به دنبال پیرمرد را نداشت و نفس نفس زنان ، دست به زانویش گذاشت و پیرمرد را لحظه ای شادمان کرد اما او که این گریز پیرمرد را لگه ننگی به غرور شیطانی خویش می دید و تقلای او برای لقمه نان بدون دادن رشوه را شکست می پنداشت با قساوتی ناباورانه به سوی پیرمرد مسکین شلیک کرد تا پیرمرد بخاطر اصابت گلوله دژخیم به جعبه نارنگی و به زمین ریختن روزیش ناامید شود و از ترس آنکه دیگر بار شلیک دژخیم به خطا نرود مبهوط و متعجب بایستد و به سمت دژخیم بچرخد تا جانش را از چنگال بی رحم او برهاند پیرمرد که دید دیگر گلوله ای به سویش نمی آید به روی پاهای خسته اش که از فرط پیری و خستگی میلرزید زانو زد و دستانش را همانند زمانی که بر سر نماز به شهادت خواندن می نشست به روی زانوانش گذاشت تا دژخیم گمان مکند که پاهای آن دلاور دیروز، امروز از گلوله های او می لرزد مزدور به طرف او به حرکت افتاد و لحظه به لحظه به وی نزدیک و نزدیکتر شد تا که پیکر شمرش در مقابل چشمان کم سوی پیرمرد نمایان شد دژخیم در حالیکه نفرت تمام وجودش را گرفته بود و خشونت در چشمهایش موج میزد در مقابل او ایستاد و لوله تفنگ را به سمتش گرفت پیرمرد به چشمان او نگاهی کرد و لبخندی به انسانیت او که به لجن کشیده بودش زد و باز صدای شلیکهای پی در پی به دشمنی که سلاحش صندوق نارنگی بود عمق رذالت را تا حد اولای خویش پدیدار نمود و دامان شرافت را لکه دار کرد
پیرمرد ناباورانه سرش را به پایین آورد و جای اصابت گلوله را در بدن نحیف خویش دید، دستان لرزانش را ناخودآگاه به روی زخمهای گلوله های جگر سوز دژخیم نهاد و آنان را فشرد، آخرین تقلا برای زنده ماندن ،نه به خاطر این که میل به زنده ماندنش بود که برای چشم براهان، که منتظر او بودند
سه مزدور دیگر که صدای تیراندازی را شنیده بودند سوار بر ماشین به درگیری نزدیک شدند سکوتی مخوف صحرا را فرا گرفته بود مزدوران به پیرمرد ، پیرمرد به سینه شکافته اش و خدا به او می نگریست، ناگهان صدای دژخیم در گوش پیرمرد نجوا کرد : بندازینش پشت ماشین - تو سرش را بگیر که از دهنش داره خون میاد، لباسم نجس میشه - ...
پیرمرد دیگر صدایی نشنید و به سوی پروردگارش پر کشید
یارمحمدزهی - خاش
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ری
انام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید
او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
Iran: Human Rights Abuses against the Baluchi Minority
AI Index: MDE 13/104/2007 17 September 2007 Reprinted from: http://web.amnesty.org/library/Index/ENGMDE131042007?open&of=ENG-IRN
To view this document in Persian please click on the link
http://web.amnesty.org/library/pdf/MDE131042007PERSIAN/$File/MDE1310407.pdf
AI Index: MDE 13/104/2007 17 September 2007 Reprinted from: http://web.amnesty.org/library/Index/ENGMDE131042007?open&of=ENG-IRN
To view this document in Persian please click on the link
http://web.amnesty.org/library/pdf/MDE131042007PERSIAN/$File/MDE1310407.pdf
از وبلاگ خبرنامه ی پلی تکنیک:
به ياد ياران دبستاني :
بنفشه پشت میله ها دوباره در ۲۰۹درخشش هزار و یک ستاره در ۲۰۹
طنین «زنده ام هنوز»، صدای «من نمرده ام»شکستن سکوت یک هزاره در ۲۰۹
گلوله های آتشین برای مرگ تیرگینهان شده کنون به هر کناره در ۲۰۹
هوای درس و مدرسه، فضای کار و کارزاردو سطر مشق پاره پاره پاره در ۲۰۹
خروششان خروش رود، صدایشان یکی سرودخزان شکست و نغمه ی بهاره در ۲۰۹
دو آفتاب پر فروغ نهان به زیر چشم بندسقوط شب فقط به یک اشاره در ۲۰۹
سارا لقایی
به ياد ياران دبستاني :
بنفشه پشت میله ها دوباره در ۲۰۹درخشش هزار و یک ستاره در ۲۰۹
طنین «زنده ام هنوز»، صدای «من نمرده ام»شکستن سکوت یک هزاره در ۲۰۹
گلوله های آتشین برای مرگ تیرگینهان شده کنون به هر کناره در ۲۰۹
هوای درس و مدرسه، فضای کار و کارزاردو سطر مشق پاره پاره پاره در ۲۰۹
خروششان خروش رود، صدایشان یکی سرودخزان شکست و نغمه ی بهاره در ۲۰۹
دو آفتاب پر فروغ نهان به زیر چشم بندسقوط شب فقط به یک اشاره در ۲۰۹
سارا لقایی
در غم ای دل قرارگاه مکن
خانه در اشگ و دود و آه مکن
عمر، کوتاه و زندگی زیباست
روز بر زندگی سیاه مکن
چشم ِ رُستن به شوره زار مدار
گوهرِ دانه را تباه مکن
عشق اگر آیت ِ گناه شود
عشق بـُگزین و جز گناه مکن
اگرَت پویه نزد ِ آزادی ست
هرگز از پشت ِ سر نگاه مکن
بویهء داد اگر تراست به دل
جز خِرَد را چراغ ِ راه مکن
.ـ
م.سحر پاریس ، 13/6/2007
آشفته بازار
در این هیاهوی آشفته بازار ایران دیگر حنای آخوند یکدست برای مردم
در این هیاهوی آشفته بازار ایران دیگر حنای آخوند یکدست برای مردم
ایران رنگی ندارد چرا که وعده های دروغ و پوشالی او همانند
سرابی است که در صحرای بی آب و علف ایران امید را از مردم
گرفته است و مردم دیگر وعده های دروغ هیچ کس را نمیتوانند بپذیرند
مگر درراستای تغییر این دیکتاتوری و اگر آنزمان خاتمی شیاد را
پذیرفتند و پای صندوق های رأی رفتند به خاطر آن بود که
با شعار اصلاحات به میدان سیاست وارد شد.
وی سبب سوق هزاران انقلابی به سوی جناح چپ شد حال آنکه سیاست
سرابی است که در صحرای بی آب و علف ایران امید را از مردم
گرفته است و مردم دیگر وعده های دروغ هیچ کس را نمیتوانند بپذیرند
مگر درراستای تغییر این دیکتاتوری و اگر آنزمان خاتمی شیاد را
پذیرفتند و پای صندوق های رأی رفتند به خاطر آن بود که
با شعار اصلاحات به میدان سیاست وارد شد.
وی سبب سوق هزاران انقلابی به سوی جناح چپ شد حال آنکه سیاست
رژیم را برای شناسایی مخالفین دنبال می کرد چرا که زمان پاکسازی فرا رسیده بود .
و امروز مردم ایران منتظرند که دستی از غیب به کمکشان بیاید و گلوی این
دیکتاتورها را تا زمانی بفشارد که جان در بدن دارند حال آنکه این نیز
از سیاستهای همین آخوندهاست که به صورت نامحسوس سبب گرفته
شدن قدرت آزادی خواهی و انقلاب از آنان شده است.آنان خود
را در برابر مردم با تبلیغاتی که البته کم هزینه نبوده یک قدرت بدون
شکست با شبکه اطلاعاتی بسیار قوی نشان داده که حتی مردم جرأت
صحبت علیه آنان را ندارند چه برسد به فکر انقلاب.
در حالی که سرچشمه این تبلیغات برپایه دروغی بیش نیست.
اما ما مردم ستمدیده باید این حقیقت را باور کنیم که تنها راه رسیدن به
آزادی به فعالیت سیاسی خلاصه نمی شود و زمان آن رسیده که فعالیت
نظامی در راستای احقاق حقوقمان شروع به کار کند.
و امروز مردم ایران منتظرند که دستی از غیب به کمکشان بیاید و گلوی این
دیکتاتورها را تا زمانی بفشارد که جان در بدن دارند حال آنکه این نیز
از سیاستهای همین آخوندهاست که به صورت نامحسوس سبب گرفته
شدن قدرت آزادی خواهی و انقلاب از آنان شده است.آنان خود
را در برابر مردم با تبلیغاتی که البته کم هزینه نبوده یک قدرت بدون
شکست با شبکه اطلاعاتی بسیار قوی نشان داده که حتی مردم جرأت
صحبت علیه آنان را ندارند چه برسد به فکر انقلاب.
در حالی که سرچشمه این تبلیغات برپایه دروغی بیش نیست.
اما ما مردم ستمدیده باید این حقیقت را باور کنیم که تنها راه رسیدن به
آزادی به فعالیت سیاسی خلاصه نمی شود و زمان آن رسیده که فعالیت
نظامی در راستای احقاق حقوقمان شروع به کار کند.
ساسان
اشتراک در:
پستها (Atom)